Translate

پنجشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۴

Cheap bastards

Cheap bastards by siamak banimeri
February 15, 2006
President George W. Bush has asked Congress to authorize an extra $75 million to help the United States spur democracy in Iran. I'm thinking a $75 million translates to a dollar for every Iranian, which means each Iranian is worth a lousy $1 to America. Considering 30% annual inflation in Iran, and the annual 17% increase in cost of living, that $1 per person will be worth 50 cents by the time Congress authorizes the $75 million. Well, thank you very much, you cheap bastards. As an Iranian, I will not give you a discount -- not today. So, contact me when you increase the freedom money to at least $5 a person. And in addition, I would like a company car and a signing bonus.

گفتگوی داريوش سجادي با محسن کديور درباره مباحث اسلام و مدرنيته (۳)، تلويزيون هما


بستن پنجره
چاپ مطلب
سه شنبه 18 بهمن 1384
گفتگوی داريوش سجادي با محسن کديور درباره مباحث اسلام و مدرنيته (۳)، تلويزيون هما
ما در آنچه که وحی شده یا سنت اصلی پیغمبر است با این نکته که بیان کننده احکام ثابت پیامبر است چاره ای جز تبعیت نداریم و به این اطاعتمان هم افتخار می کنیم. اسلام ما این را اقتضا می کند. اما در بخش دیگر که بخش بسیار فراخی است درباره دنیاداری و سامان این دنیا خداوند اصول کلی را به ما داده و دست مسلمانان را باز گذاشته
متن جلسه سوم سلسله مباحث اسلام و مدرنيته ارائه شده در برنامه از نگاه ميهمانان توسط داريوش سجادی و با حضور حجت الاسلام دکترمحسن کديور ـ پخش شده در برنامه از نگاه ميهمانان ـ تلويزيون هما ـ مورخه دوشنبه 19/دی ماه/84
داریوش سجادی:جناب آقای کديور، شما پيش از اين در تعقیب بحث اسلام و مدرنیته با یک نگاه آسیب شناسانه قائل به افول دین واخلاق در مدرنیته شدید و مجموعاً به اين تفاهم رسيديم که یکی از اشکالات مدرنیته غربی آلوده شدن اخلاقيات به مرزهای ملی است یعنی اخلاقیت در مدرنیته در پشت مرزهای ملی متوقف می شود.همچنین فرموديد، در اسلام تاریخی تقدیر گرائی وتکلیف گرائی حرف اول را می زند در حالی که اسلام نواندیش در خصوص آخرت گرائی معتقد است در هر دو جهان باید بازیگر باشیم یعنی انسان در تفکر نواندیشانه دینی باید بازیگر باشد و مومن کسی است که برای افعال خود پشتوانه های دنیوی و اخروی قائل است و فعل اخلاقی را ملاک نظم اجتماعی در کنار صواب اخروی می دانند. همچنین در پاسخ این سوال که آيا اساساً خدای خالق می تواند خدای شارع نیز باشد، فرموديد:در نواندیشی دینی خدای شارع جای خود را به انسان مقنن می دهد و انسان با تببین قوانین، نظم اجتماعی خود را تنظیم می کند و نهایتاً به این نتیجه رسیدید که شریعت در دو عنصر زمان و مکان متصلب شده.امیدوارم با حفظ امانت خلاصه مطالب قبلاً گفته شده شما را بازگوئی کرده باشم.
محسن کدیور:اینکه در نگاه نواندیشانه، خدای شارع مبدل به انسان مقنن می شود. این مطلب نیاز به توضیح دارد.در اسلام سنتی شأن خدای شارع تمام ابعاد دیگر خداوند را تحت الشعاع قرار می دهد. مجموعاً می توان گفت که نگاه فقیهانه در میان علمای دین وجهه غالب بوده. این نگاه بر نگاه عارفانه يا نگاه قرآنی يا نگاه حکمی و يا فلسفی، تفوق و برتری یافته. تا آنجائی که امروز وقتی می گوئيم دین، بلافاصله تداعی شریعت و فقه می شود و عالم دینی هم معادل با فقیه و انسان متشرع شده است.من می خواستم به این نکته تاکید کنم که در نگاه نواندیشانه ما فقه دینی داریم که از لوازم دینداری هم هست اما مقدم بر آن ایمان دینی و اخلاق دینی است و بعد از آن وارد حوزه عبادات و مناسک دینی و در مرحله چهارم وارد مرحله احکام شرعی می شويم.بنابراین احکام شرعی و یا احکام فقهی سه خاستگاه مقدماتی دارند که از ارکان دین هستند و توجه دینداران به آن سه باید بیش از توجه به بخش فقهی و شرعی ما باشد.نکته دوم اینکه انسان نواندیش معاصر به این نتیجه رسیده که ما برخوردار از حوزه فراخی به نام منطقة الفراق هستيم و خداوند در عین راهنمائی ما توسط پیامبران اش و از طريق ترسيم رئوس کلی، اما بسیاری از مسائل را به عهده عقل خود انسان نهاده که با توجه به آن اصول، خودشان دنیای خودشان را سامان دهند. لازم نیست برای دیندار بودن، نظم عصر نزول را به عنوان نظم دینی بخواهیم بر زمین و زمان خودمان مسلط بکنیم.پیامبر زمانی که تبلیغ دین اسلام را آغاز کرد پیام ايشان مشتمل بر دو بخش بود. یک بخش متن دین بود که جهان شمول، زمان شمول و ثابت و ابدی است. به عبارتی می توانیم بگوئیم ذات اسلام در این بخش نهفته و آنچه که باید بماند تا اسلام باشد همین نکات اصلی است. بخش دومی هم در کلمات پیامبر حتی در آیات قرآن وجود دارد که اینها در واقع بخش عصری دین است. يعنی تعلق به عصر نزول دارد و مخاطب آن اعراب حجاز بودند.بدون هیچ تعارفی در اولويت بسیاری از پيام های بخش دوم، تناسب با فرهنگ عصر نزول دارد و در درجه دوم متناسب با شرایط اقلیمی آن دوران است و در درجه سوم متناسب با شراطی زمانی آن دوره است.بايد توجه داشته باشيم که در مواجهه با مجموعه داده های خداوند و پيامبر به انسان، بايد بين جايگاه بخش اول و بخش دوم اين داده ها تفاوت قائل شويم.در اسلام سنتی که حق بزرگی هم به گردن ما دارند چون حاملان دین بودند، اما متاسفانه تفکیکی بین این دو مقام نشده و هر آنچه که از زبان خدا و یا رسول آمده، با این پیش فرض نگريسته شده که اینها همه زمانی، همه مکانی و جهان شمول اند.به همين دليل وقتی می بینیم یک گزاره دینی با یک امر عقلانی سازگار نیست تحقیق نمی کنیم که آيا آن گزاره دینی متعلق به همیشه است یا متعلق به شرایط زمانی خاص است؟کاری که نگاه نواندیشانه به دین انجام می دهد این است که بین این دو بخش از پیام دین تفکیک قائل می شود. بخش اول را کاملاً می پذیرد و با بخش دوم نگاه منتقدانه دارد. به این معنا که اصول را سعی می کند استخراج کند و آن اصول را می پذیرد اما وقتی می بیند ظرف و قشر و جزئیات يک گزاره دينی متناسب با دوران خاصی است و الان آن شرایط سپری شده، به لحاظ دین داری و مسلمان بودن خود را مقید نمی داند که متعهد به جزئیات بخش دوم باشد.خداوند دو حجت را در اختیار بندگان قرار داده: یکی حجت ظاهری است یعنی رسوا الله (ص) و حجت دوم حجت باطنی یعنی عقل است. ما حتی حجت اول را که پیامبر و خدای پیامبر است را با عقل خود می یابیم و با قلب مان درک می کنیم. بنابراین من همواره به این نکته پایبند هستم و این را در بیانات مختلفم تصریح کرده ام که مجموعه آنچه که از سنت مبارک پیامبر به عنوان اسلام صادر شده بخشی از آن وحی الهی است که متن قرآن ماست و بخش دیگرش سنت شخص پیامبراست.وقتی پیامبر سخن می گفته مسلمانان از او می پرسیدند که این وحی است یا سنت شما در تشریح وحی است؟ یا مطلب دیگری است.یعنی از ايشان می پرسيدند که شما به عنوان پیامبر با ما سخن می گوئید یا به اعتبار شخصی تان از جانب خدا دارید این گزاره را برای ما بیان می کنید؟اگر ايشان می فرمود وحی است مسلمانان سکوت می کردند و بلافاصله طاعتاً عمل می کردند. اگر می گفت این از مقام پیامبری من است یعنی من به عنوان وظیفه ای که خدا به گردنم نهاده و به تعلیم الهی من را معلم کرده دارم تشریح کتاب می کنم و مقام مبینی و مفسری دارم.مثلاً به شما می گویند جزئیات نماز چیست، جزئیات روزه چیست، موارد دیگر که شأن ايشان به عنوان پیامبر الهی بود و مسلمانان نيز با علم به اين شأن می گفتند سمعاً و طاعتاً.اما اگر می فرمود این که می خواهم به شما بگویم وحی نیست، از باب شأن معلمی هم که خداوند در اختیارم نهاده نيست و این تنها برداشت شخصی من به عنوان قاضی یا به عنوان زمامدار جامعه است. در این صورت مردم می گفتند با اجازه شما ما هم نظر خودمان را در میان می گذاریم. آن مقام وشاورهم فی الامر نه شامل اولی می شود (وحی) و نه شامل دومی خواهد شد (سنت نبوی).آن دو شأن الهی است. اما موارد بعدی یعنی شأن قضاوتی پیامبر یا شأن سیاسی ايشان در مقطع زمامداری مدینه و یا مسائل شخصی شان در اینجا ديگر ايشان هم مانند بقيه تنها يک بشر هستند و شأن بشری دارند.اينکه در قرآن به صراحت آمده که ای پيامبر به مردم بگو من انسانی مانند شما هستم و تنها به من وحی می شود. يعنی آنکه وقتی به من (پيامبر) وحی می شود مسلمانی شما و ایمان شما اقتضای اطاعت می کند. اما وقتی به شأن انسانی پيامبر می رسيم می گوید من هم مثل شما هستم. مثل شما می فهمم، مثل شما خطا می کنم، مثل شما اطلاعاتم محدود است و به مشورت شما واقعاً نیاز دارم و این بخش دوم، بخشی است که ما در حوزه قضاوت، سیاست و دنیا بیشتر مورد نظرمان است.بخش اول اصول و ضوابط را به ما ارائه می کند. در قسمت اول و دوم یعنی وحی الهی وسنت نبوی، هر چه که در اين حوزه اثبات شود که همه زمانی همه مکانی و جهان شمول و زمان شمول است، اينها مبدل به مرامنامه مسلمانی ما می شود. اما در قسمت های بعدی، يعنی سیاست، قضاوت و مسائل شخصی، انسان متدین بر اساس ضوابط کلی که از وحی و سنت پیامبر بدست آورده برخوردار از منطقه فراغی است که لازمه تامین یک جامعه دینی بر اساس شرایط زمانی ـ مکانی دنیای مدرن است.
داریوش سجادی:جنابعالی در جلسه قبل در پاسخ به این پرسش که آیا خدای خالق می تواند خدای شارع نیز باشد فرمودید در نگاه نو اندیشانه خدای شارع مبدل به انسان مقنن می شود.در سخنرانی اخیری هم که در کانون توحید تهران داشتید ذیل موضوع اخلاق مومنانه فرمودید:تبعیت از پیامبردر امور دینی است و در امور غیروحیانی و غیر دینی خداوند امر به مشورت کرده. پیش ازاین هم جناب دکتر عبدالکریم سروش در مراوده ای که با جناب آقای بهمن پور داشتند تاکید داشتند که نمی توان از است ها، بایدهای هنجاری اخذ کرد. سوالی که دارم این است که چرا نمی توان در امور غیر وحیانی تن به تبعیت از سنت داد و یا چرا نمی توان از گزاره های دینی یا اخلاقی الزامات رفتاری استخراج کرد؟البته ربط منطقی اين دو را به عهده جنابعالی می گذارم.
محسن کدیور:سوال خوبی است اما آن دو نکته ای که یکی بنقل از من و دیگری از برادر عزیزم جناب دکتر سروش طرح کردید، دو مسئله متفاوت است.امکان استخراج بایدهای هنجاری از است ها مسئله ای است که در فلسفه اخلاق مورد بحث قرار می گیرد.اما اجازه بدهيد به این مسئله جداگانه بپردازيم.اما در امور دینی اتفاقاً یکی از علمای بزرگ ما مرحوم علامه طباطبائی در لابلای نوشته های خود به این مطلب اشاره کرده.به نظر این عالم معاصر، اموری که پیامبر به عنوان تشریعات حکومتی ارائه می کرده، متن دین نیست. متن دین آن امور ثابت است. می دانیم علامه طباطبایی از جمله علمائی است که به تبع میرزای نائینی هر دو یک رویکرد به دین دارند. ما در دین احکام ثابت و احکام متغیر داریم. من این مطلب را طی مقاله منتشر شده بنام « از اسلام تاریخی به اسلام معنوی» به تفصیل بررسی کرده ام.در آن مقاله هم راه حل این علما را تقریر کرده و هم کاستی هایش را نشان داده ام.علامه طباطبایی یک قدم پا را از میرزای نائینی جلوتر می گذارد به اين معنا که معتقد است اصولاً گزاره های متغیر متن دین نیستند که ما مقیّد به رعایت آنها در شرایط متفاوت باشیم.آنچه من عرض کردم این بود که ما در بخشی که در قرآن کریم است و دلالت بر احکام ثابت می کند و همچنين در بخشی که تعلق به سنت پیامبر دارد و تواترآن هم بر ما اثبات شده و اعتبارش بر پیامبر مشخص است که دیگر به تحقيق نیاز نداریم. چون یقین داریم این قرآنی که در دست ماست همان است که خداوند با پیامبرش در میان نهاده.اما در مورد کلام پیامبر اول باید مطمئن باشیم این چیزی که به پیغمبر نسبت می دهند واقعاً کلام ایشان هست.اگر بر ما اثبات شد متواتر است یا خبر واحد معتبر است در این صورت آنوقت بر روی دلالتش می گوئیم این دو بخش می شود:يکی متن دین که در اين حوزه دین داری ومسلمانی ما اقتضای تبعیت می کند اما حوزه عقل هم وجود دارد که بسیار هم وسیع است. تصادفاً حوزه عقل هم به شرایط زمانی ـ مکانی کاملاً مرتبط است. لذا در این امور ما می باید به عقل جمعی مراجعه کنیم و در اسلام برای عملياتی شدن عقل جمعی به فرآيند مشورت توصيه شده.خداوند در دو آیه با صراحت مسئله قاعده وامر به مشورت را بعنوان اصیل ترین اصل جامعه به ما معرفی می کند.بنابراین مشورت هم پشتوانه دینی دارد هم پشتوانه غیر دینی. پیامبر هم وقتی با این امور مواجه می شده به ما درس داده و مشورت می کرد. مانند مسئله جنگ احزاب. در تک تک مواردی از اين دست که آن زمان بوده ايشان با افراد مشورت می کرد. چه در مورد شیوه تدافع و چه در مورد شیوه تهاجم و مسائل دیگر.در اسلام سنتی می گویند پیامبر برای آموزش مومنين تعلیماً چنین می کرد. اسلام نواندیش می گوید: خیر؛ پیامبر در این امور نیاز به مشورت داشت. خداوند با ما شوخی ندارد که می گوید پیامبر بشری مانند شما بوده است و اين طور هم نبوده که خداوند در هر مسئله ای به پیامبرش وحی می کرده.اصلاً اینها که می پندارند پیامبر در هر مطلبی متکی بر وحی است با کدام سند چنین می گویند. پیامبر هرآنچه که به ايشان وحی می شده است را به مردم ابلاغ می کرده، اما ايشان در مقام های مختلفی هم به حال خود گذاشته شده که با تکيه بر عقل خود تصميم بگيرد.در پاسخ به سوال دیگرتان هم پاسخ واضح است.چون در دين ما، وحی ما را مقیّد به اطاعت می کند، ما در سنت به لحاظ دینی شرعاً مقیّد به اطاعت هستیم. اما در جایی که خدا تکلیفی برای ما ننهاده لزومی ندارد تاعلمای ما اموری بسازند تا مسلمانان را مقید کنند.چیز جالبی که در مطالعه مجموعه آنچه که به نام دین تاريخی در دست ماست، این است که این مجموعه به تدریج و قرن به قرن فربه تر و گسترده تر شده و شاخ وبرگ پیدا کرده. در این شاخ و برگها، برداشت های علمای مسلمان نهایت مدخلیت را داشته. اما آنچه که مرا مسلمان می کند تبعیتم از خدا و رسول است.اینکه فرض کنیم غزالی این را گفته و شیخ طوسی آن را گفته يا علمای دینی چه سنی و چه شیعه چه فرموده اند، آن علما برداشت خودشان را از دین گفته اند. این برداشت نه مقدس است نه غیر قابل نقد. من حق دارم با رعایت ضوابط علمی و دینی برای جاری کردن وحی الهی و سنت نبوی، برداشت خودم را از آن داشته باشم. و در این حوزه من جزء آن اصول کلی چیزی ندارم و آن اصول کلی دست مرا باز می گذارد که اجتهاد مجدد بکنم و من هم دنیای خود را به شکل آنچه که می فهمم، دینی کنم. لذا در این امور ما تبعیت مان صرفاً از قرآن می شود، اما فقه و شریعت ما به ویژه در حوزه غیر عبادی یعنی در حوزه امور اجتماعی تفاوتهای بسیاری با برداشت گذشتگان ما خواهد داشت. برای نمونه من اشاره ای به این تفاوتها می کنم. به نظر می رسد در حقوق اساسی بین تفکر جدید و تفکر گذشته تفاوت فراوانی حاصل شده باشد. عالم دیروز ما هر بار که به رابطه مردم و حکومت می نگریسته این طرف را رعيت می دیده آن طرف را اولی الامر.اما چه بسا امروز نحوه نگرش ما چیز دیگری است. در حوزه حقوق کیفری اگر قرار است ما مجازاتها را برای عبرت گیری یا برای جبران ضرر یا برای تنبیه انجام دهیم می باید اینها را آزمون کنیم. ببینیم این شیوه مجازات به این نتایج منجر می شود یا نه؟. اگر شیوه دیگری این نتایج را بهتر می داد آیا ما مجاز نیستیم آن شیوه را به کناری بنهیم و شیوه دیگر را دنبال کنیم؟اینها همه دست را باز می گذارد. اگر فرض کنيد زمانی شلاق کارساز بوده آیا در همه شرایط چنین است؟ یا اصل مجازات است اما شکل مجازات چندان متعین نیست. البته در بحث حدود و تعزیرات مسائلی داریم که اینهم مسئله دیگری است یا در بحث حقوق زنان هاکذا. اینها تفاوت های جدی کرده که به نظر می رسد ما می توانیم در این امور اجتهادهای تازه یا سخنان تازه ای داشته باشیم. به هر صورت پاسخ سوال اول شما این شد که ما در آنچه که وحی شده یا سنت اصلی پیغمبر است با این نکته که بیان کننده احکام ثابت پیامبر است چاره ای جز تبعیت نداریم و به این اطاعتمان هم افتخار می کنیم. اسلام ما این را اقتضا می کند. اما در بخش دیگر که بخش بسیار فراخی است درباره دنیاداری و سامان این دنیا خداوند اصول کلی را به ما داده و دست مسلمانان را باز گذاشته. اسلام سنتی بسیاری از عرفیات اصل نزول را به عنوان متن دین در حوزه دوم تسّری داده، اما اسلام نواندیش این تسّری را برمی دارد و راه های بسیار زیادی برای پیشرفت اسلام در دنیای معاصر گشوده می کند.در مورد سوال دوم که فرمودید آیا نمی توان از گزاره های دینی یا اخلاقی الزامات رفتاری استخراج کرد؟ اتفاقاً می گویم چرا می شود، اما این الزامات رفتاری چگونه الزاماتی است؟گزاره های دینی دو گونه هستند از لحاظ فلسفی برخی گزاره هائی هستند که به اصطلاح حکمت ما، حکمت نظری است و به زبان فلسفی معاصر سخن از «است» هاست که هیچ الزام و بایدی را بیان نمی کند و صرفاً رابطه ای را بین الف و ب برقرار می کند.مانند گزاره:خدا هست، آخرت موجود است. این می شود گزاره دینی نوع اول که اگر آنرا پذیرفتیم وآنرا صحیح یافتیم می باید به آن ایمان بیآوریم. نوع دوم گزاره های دینی آنهائی هستند که به آن می گوییم حکت عملی. يعنی گزاره هائی که در آن باید و نباید خفته. مانند اینگونه باش يا اینگونه نباش، راستگو باش، دروغگو نباش. عادل باش، ظالم نباش. این گزاره های نوع دوم هم دو بخش است یکی گزاره های اخلاقی است یکی گزاره های حقوقی یا به زبان دینی گزاره های دینی و فقهی. حاکم گزاره های اخلاقی وجدان است. يعنی يک پلیس درونی است نه پلیس بیرونی. اگر من دروغ بگویم و به ضرر به غیر منجر نشود کسی نمی تواند مرا مجازات کند. من هستم و وجدان و خدایم. ایمان من است و آخرتی که در محضر ربوبی قرار می گیرم و باید پاسخگوی رفتارم باشم.چنانچه حسادت کنم، حسادت یک فعل زشت اخلاقی است. اما حسادت جرم نیست، حسادت بار فقهی ندارد، بار اخلاقی دارد. حسود نباش، بایدش اخلاقی است.بنابراین ویژگی اصلی گزاره اخلاقی این است که بر آن مجازات دنیوی تعلق نمی گیرد. مادامی که بعد حقوقی و فقهی نیافته باشد از آن حیث که اخلاقی است صرفاً وجدان من در دنیا و ارزیابی اخروی در سرای دیگر وجود دارد، آنرا نمی توان تبدیل به قانون کرد.نوع دوم گزاره های غیر اخلاقی و یا گزاره های حکمت عملی یا گزاره هنجاری یا گزاره های حقوقی است.این گزاره ها هم، بکن و نکن دارد. دزدی نکن، حق همسرت را ادا کن. این گونه ازدواج کن، آنگونه طلاق بده. اینها همه گزاره های حقوقی است.یکی از ویژگی های بارز گزاره های حقوقی و یا فقهی این است که اگر کسی آنها را زیر پا نهاد، پی گرد فقهی یا حقوقی یا قانونی دارد. به طور مثال اگر شرایط مالکیت محقق نشد در صورتیکه مالکیت آثارش مشخص نشد غصب محقق می شود و می توانند از من شکایت کنند. اگر به آن شکایت تن ندادند مجازات دارد. پس الزام گزاره فقهی و حقوقی الزامی است که از آن قانون در می آید و قانون برای ایجاد نظم نیاز به مجازات حاکم،غیر از وجدان آدمیان دارد. وقتی حاکم غیر از وجدان بود این حاکم می شود دولت و آن دولت برای برقراری نظم به مجازات دست می یابد. البته مجازات باید قانونی، عادلانه و دموکراتيک باشد. حال اگر ما جزء یک جامعه دینی بودیم، دین مان هم اسلام بود، قاعدتاً ما در متن دین مان هم گزاره های دینی نظری داریم و هم گزاره های دینی عملی.یکی از انحراف هائی که در جوامع دینی وجود دارد این است که فکر می کنند اگر قوانین را از متن دین اخذ کنند، این باعث سلامت جامعه می شود. اين در حالی است که اگر ما در دوران صدر اسلام تا قبل از دوران مدرنیته بودیم آن فقه چندان با واقعیت جامعه تفاوتی نداشت لذا نظم فقهی برآورنده نیازهای آن دوران هم بود. اما به تدریج با تحول جامعه در دوران مدرن به نظر می رسد فاصله فراوانی در بین شیوه زیست مردم و قواعد و گزاره های حقوقی اسلامی ایجاد شده که متاسفانه کوشش فقها در پر کردن این شکاف چندان موفق نبوده. هر چند امروزه این نظر اکثر علمای ماست اما وقتی به سطح مرجعیت می رسيم بسیاری از محدودیت ها باعث می شود تا ايشان نتوانند به این نیاز پاسخگو باشند. در نتیجه نمی شود اين مسئله را از اسلام ستنی عیناً تبدیل به قانون کرد. اگر چنین کنیم در واقع خواسته ایم نظم عرفی دوران سپری شده را بر زمانه خود مسلط کنیم. منظورم از دوران سپری شده، دوران اسلامی نیست، منظورم دوران عُرف عصر نزول است. من معتقدم اسلام پیام جاودانه دارد. اما مجتهد و عالم باید زحمت بکشد و این پیام جاودانه را از بخش عرفی و شرایط زمانی و مکانی عصر نزول جدا کند. این کوشش هنوز به نتیجه نرسیده.امروز در خود ایران تاسیس چیزی به عنوان مجمع تشخیص مصلحت برای چیست؟یکی از مسائل اصلی اش این است که ناکارآمدی فقه را در نظر بگيرد. ابتکار مرحوم آیت الله خمینی چه بود؟اینکه با صدای رسا و شفاف در بین فقها اعلام کرد که اجتهاد سنتی نمی تواند دنیای مدرن را به سامان ببرد. ايشان یک فقه مصلحتی و یک فقه حکومتی را آورد. با بخش اول سخن ايشان من موافق هستم. این فقه مصطلح به هیچ وجه توان اداره جامعه را ندارد. اما من نسبت به مورد دوم انتقاد دارم. یکی از مشکلات این است که اگر کسی خواست دنیا را به زبان خودش و از دید خودش دینی کند و فکر می کرد هر چه به غلظت دین بیافزاید بهتر است و وقتی دید فقه کفایت نمی کند، اخلاق را هم چاشنی فقه کرد. خواست اخلاق را هم قانونی کند. قانونی کردن اخلاق یا به اصطلاح دیگر قانونی کردن مستحبات و مکروهات نه فقط واجبات و محرمات تبعات فساد فراوان دارد. حکام و زمامدارانی که می خواهند واجب و حرام، مستحب و مکروه و حتی اخلاق حسنه و رذیله را به متن قانون بکشند زندگی شخصی و خصوصی مردم را چنان تنگ می کنند و اختیار دینی را چنان محدود می کنند که دیگر کارکرد وجدان اخلاقی از دست می رود و کسی که می باید شخصاً و آزادانه و با اختیار دین بورزد از ترس پلیس و پاسدار و بسیجی به ظاهر خود را متمایل به دين نشان می دهد.این شیوه نهادینه کردن ریاکاری و تظاهر دینی به جای ایمان است و من بارها تاکید کردم ريا خوره ایمان است.حکومتهای دینی از آبشخور چنين فقهی بجای آنکه مروج دين شوند مروج ريا می شوند.اینها دشمنان ایمانند و آنچه را که ترویج می کنند ظاهرسازی دینی است. کافی است به خیابانهای خودمان برویم و ببنیم آن اداری و آن نظامی در محل کار نماز می خواند و در خارج از محل کار چندان مقید به نماز نیست. ما نیآمده ایم مردم را به ظاهر دیندار کنیم.متاسفانه اکنون وضع به اين صورت شده که همسر همان پرسنل ادرای و نظامی مان وقتی می خواهد در یک محفل رسمی شرکت کند باحجاب کامل است اما وقتی می خواهد خارج از آن محفل باشد و می داند کسی از همکاران او را نمی بینند به گونه ای دیگری است!ما می گوئيم اجازه دهید مردم همان که هستند باشند. از گزاره های فقهی، از گزاره های عملی و حقوقی و دینی به یک شرط می توان الزامات رفتار قانونی استخراج کرد و آن اينکه آن رفتار قانونی تناسبی با شرایط زمانی ـ مکانی داشته باشد. من معتقدم از گزاره های دینی ـ اخلاقی به هیچ وجه نباید استفاده قانونی کرد. بگذاریم اخلاق در فضای اخلاقی اش بماند و مردم آزادانه فعل اخلاقی را انتخاب کنند. اخلاق رابطه شخصی بین انسان و خداوند است و اعتبارش تا همان زمانی است که اینگونه بماند. اگر تبدیل به قانون شد به ضد خود تبدیل می شود.
داریوش سجادی:عنایت دارید که برخی از تکالیف موجود در اسلام در مدرنیته غربی مبدل به حق شده اند، مانند حجاب یا حق آزادانه انتخاب پوشش زنان.با توجه به اهمیت وجود و نقش زنان در دو مکتب مدرنیته و اسلام، نگاه نوانديشان دينی به اين مقوله ناظر بر کدام حوزه تفکری است؟
محسن کدیور:یکی از ویژگی های دنیای مدرن، بازنگری به حقوق زنان است و اتفاقاً در این مسئله من شخصاً نگاه متجددانه خود را وامدار دنيای مدرن می دانم چرا که در دنیای قديم مسئله زن به محاق رفته بود.اگر چه در عصر نزول اسلام، پيامبرقدم های بسیار بلندی را برای زنانی که فاقد هيچ حقوقی نبودند، برداشت و ايشان و حقوق شان را به رسمیت شناخت.ما در قرآن به صراحت داريم که فرقی بین زن و مرد در آخرت نیست و هر دو اگر ایمان و عمل صالح داشته باشند به رستگاری می رسند، ملاک فضیلت است. فضیلت هم جنسیت بردار نیست. اما به تدریج در اسلام تاريخی محور اصلی اسلام، مغلوب عرفیت زمانه شد و کم کم زن به همان موجود فرودست قبلی با درصدی تفاوت بازگشت.اما دنیای مدرن رویکرد متفاوتی را نسبت به زنان نشان داد و کوشش کرد تا حقوق از دست رفته ايشان را احیاء کند. من فکر می کنم چنانچه ما می خواهیم مسلمان بمانیم و متجدد هم باشیم، البته متجدد گزینشگر و نه مقلدانه، یکی از نکاتی را که باید به آن توجه کنیم؛ حقوق زنان است.در مورد مسئله انتخاب پوشش وقتی گفته می شود اسلام مدافع زنان است و حتی اسلام نواندیش از تساوی زن و مرد دفاع می کند یکی از دشوارترین سوالها مسئله حجاب است. در این زمینه اگر بخواهیم وارد شويم حق مطلب این است که بین اسلام و تعالیم مدرنیته در زمینه مسئله پوشش زنان تفاوت بسیار جدی وجود دارد. لزومی هم ندارد در اینجا من برای اینکه متجدد بمانم بخواهم اسلام را زیر پا بگذارم. من معتقدم پوششی که در اسلام برای مومنان نه فقط برای زنان بلکه برای زنان و مردان قرار داده شده، یکی از ممیزه های عملی اسلام است و این اختصاصی به دوره خاصی هم نداشته. منتهی این پوشش در زنان جدی تر است آن هم به دلیل فیزیولوژیک بانوان و زیبایی خدا داد و جذابیت فیزیکی شان هست در حالی که در مورد مردان چنین نیست. البته در مردان هم ما مسئله پوشش را داریم. من از واژه حجاب استفاده نمی کنم، واژه حجاب به لحاظ دینی واژه درستی نیست، اگر چه در جامعه ما جا افتاده و کتاب مرحوم مطهری هم به نام مسئله حجاب نامگذاری شده اما خود ایشان هم توضیح داده اند که مسئله ای که ما در اسلام نسبت به آن وظیفه داریم مسئله پوشش است نه حجاب.حجاب یک تکلیف دینی خاص است. معنای حجاب پرده است معنایش پوشش نیست و تکلیف خاص همسران پیغمبر بوده، می دانید پیامبر خودش وظایف و حقوق ویژه ای داشت.همسران پیامبر هم به خاطر شأنی که با پیامبر داشتند؛ محدودیت های ویژه ای داشتند که یکی از اين محدودیتها آن بود که وقتی می خواستند با آنها سخنی بگویند بايد از پشت پرده با ايشان حرف می زدند.معلوم نيست این تکلیف قابل تسری به دیگر بانوان مومن هم باشد. یعنی ما مقیّد نیستیم که چنانچه کسی خواست با زنان ما صحبت کند، اینها بروند پشت پرده با آنها صحبت کنند.حالا شرایط در آن زمان چه بوده من وارد این مقوله نمی شوم. آن چیزی که در قرآن است و به عنوان تکلیف همه زنان و مردان مومن ذکر شده، مسئله ساتر بوده که به معنای پوشش است. اصل مسئله پوشش هم فکر می کنم ضرورتش بر همه جامعه یکسان است. آن تفاوتی که بین فرهنگ اسلام و دیگر فرهنگ ها است درحد پوشش است نه در اصل پوشش و اين هیچ ربطی به اسلام ندارد. يعنی همانطور که هیچ کسی نمی تواند قبول کند شما در محل کارتان همان لباسی را بپوشید که در مهمانی می پوشید. لباس مهمانی یک حدعرفی دارد همانطور که لباس محل کار هم حد عرفی دیگری دارد. البته حداقل ها در جوامع غربی کمتراز حداقل ها در جوامع اسلامی است. مثلاً در کشورهای غربی مکان هائی است که فرد می تواند قانوناً لخت مادرزاد در آنجا باشد ولی همین قانون ممکن است در بسیاری از ایالت های آمریکا جاری نشده و لخت مادرزاد بودن جرم محسوب شود و اين ربطی هم به دین ندارد بلکه میگویند باعث اخلال در نظم اجتماعی میشود و جلویش را می گیرند.این حد در فرهنگ اسلامی بالاتر است.نکته دوم هم در همگانی بودن اصل پوشش در همه جوامع است و تفاوت آن تنها در حد پوشش است. در مورد محدودیت پوشش در اسلام نکته دیگری را باید عرض کنم و آن فرق امت اسلامی با جامعه اسلامی است.يک مسلمان در کنار تکالیف محوله اش برخوردار از حقوقی هم هست. یکی از اين تکاليف وظیفه ای است که مسلمانان برای سالم سازی جسمی جامعه و خودشان دارند. می دانیم که یکی از ممیزات جامعه دینی ممنوعیت روابط جنسی خارج از ازدواج است. به نظر من این مقدمه باید پیش فرض جدی برای فهم مسئله پوشش مطرح شود:مسلمان مجاز نیست با هر کسی که رضایت داشت رابطه جنسی برقرار کند و برای اين کار رضايتی سه جانبه لازم است يعنی رضایت طرف اول، رضایت طرف دوم و رضایت خداوند. این اقتضای مسلمانی است. همچنين مسلمان حق ندارد با همجنس خود رابطه جنسی برقرار کند ولو آنکه هر دو طرف هم راضی باشند. اين جزء گناهان کبیره است و ربطی هم به یک زمان خاص ندارد و اصلی اجماعی و قطعی است. از آن سو هر مردی با هر زنی هم نمی تواند رابطه برقرار کند. مسئله همسر داشتن یا نداشتن طرفین ملاک است و همچنانکه نبايد از محارم باشد علاوه بر آن با قیودی شرعی باید صیغه عقد ميان طرفين جاری شود. یعنی طرفين چه عقد دائمی باشد يا موقت باید شرعاً بپذیرند که زن وشوهر هستند.در اسلام گفته می شود که شما ازدواج کنید و رابطه جنسی خارج از ازدواج نبايد داشته باشيد، برای اینکه سلامت جامعه حفظ شود و مرد و زن در حریم خانواده احساس امنیت کنند.اسلام پوشش خاصی برای مرد و زن نهاده. پوشش بر دو قسمت است یکی پوشش نگاه و صدا و دیگری پوشش اندام بدن است. پوشش نگاه و صدا در اسلام یعنی ممنوع بودن نگاه های هیز و رها. خداوند در سوره نساء هم به مردان و هم به زنان می گويد که نگاه تان حریم داشته باشد، فیلتر داشته باشد.شما مجاز نيستيد به هرچیزی نگاه کنيد، چرا که اين امر مقدمه افعال بعدی است. از آنطرف هم تاکيد بر خودنگهداری و حفظ ناموس می کند.مسئله دوم پوشش بدن است.در اسلام سه گونه پوشش داریم. یکی پوشش حداقلی است که لازمه مکان هائی چون استخر، حمام است که پوشش حداقلی است. پوشش نوع دوم پوشش در نماز است.انسان وقتی می خواهد نماز بخواند، بايد حداقل لباس را به تن داشته باشد.فتوای برخی از علماء دائر بر این است که خانم ها وقتی می خواهند نماز بخوانند چنانچه نامحرمی در محل نباشد می توانند بدون روسری اقامه نماز کنند.البته فتوای اکثر علما این است که بانوان حتماً بايد روسری بر سر داشته باشند. ولی در کل مهم این است که در لباس مناسب عبادت انجام پذيرد.مسئله سوم پوشش نسبت به نامحرم و يا پوشش خارج از خانه است.وقتی زن و مرد می خواهند وارد خیابان یا اداره شوند، در اینجا اسلام یک حریمی قرارداده که با خاستگاهی اخلاقی تناسب با تکاليف دينی دارد. یعنی وجدان دینی مومن اقتضای رعايت آنرا می کند و آن این است که می گوید زن زینت خود را جز برای محارم اش آشکار نکند. حال سوال آنست که زینت چیست؟در سوره احزاب اين طور ذکر شده که زنان سر و روی خود را بپوشانند. این زیبائی زن است و زن نباید این زیبائی را در اختیار هر کسی قرار دهد. این زیبائی متعلق به کسانی است که زن آنها را مناسب می بیند مانند همسر اش و برای مردان کوچه و خیابان آنها را می پوشاند. این جزء تکالیف زن و مرد مسلمان است. نکته بسیار ظریفی که اینجا مطرح می شود آنست که آیا می توان این الزام اخلاقی دینی را تبدیل به الزام فقهی و یا حقوقی کرد و حتی برای کسانی که اعتقادی به این امر ندارند آن را به عنوان یک قانون قابل مجازات درآورد؟من در این زمینه تردید دارم و معتقدم پوشش را بايد به شکل آزادانه و اختیاری و تنها با پشتوانه ايمان برای زنان مسلمان قرار دهیم ... اگر ما می خواهیم جامعه دینی داشته باشیم نمی توانیم و مفید هم نیست که حداکثر ضوابط دینی را تبدیل به قانون کنیم.چه اشکالی دارد که ما قانونی داشته باشیم که حضور زن در مجامع عمومی را صرفاً مقيد به پوشيده بودن کند. حالا پوشش از گردن به پایین تا زانو و لباس تنگ به تن نکند اما اینکه حتماً باید روسری به سر داشته باشد در تمام دنیا یک اقتضاهائی در محيط کار و حوزه های اجتماعی وجود دارد و فکر نمی کنم در جوامع اسلامی هم اين مسئله چندان تفاوتی با کشورهای غربی داشته باشد.همانطور که در حال حاضر در کشورهای عربی هم این عرف پذیرفته شده.اگر فکر کنیم ايران مثل قبل از انقلاب می شود، مگر همه زنها در آن زمان بی حجاب بودند؟ آنها که به قوانین دین و احکام دین متمايل بودند، رعایت احکام را می کردند و عده ای هم رعایت نمی کردند. این را زنان مسلمان باید با آزادی اختیار کنند. در سوره احزاب نکته ای وجود دارد که می شود از آن استفاده کرد. من این را به عنوان یک پیشنهاد مطرح می کنم. وقتی خداوند به پیغمبرش می فرمایند:ای پیامبر به زنان و دخترانت و همه بانوان مومن بگو که سرپوش های خود را به خود نزدیک کنند تا آزار نبینند (آیه 59 سوره احزاب) به زبان دیگر روسری بپوشند. تحليل اين توصيه مهم است. در واقع می گوید این نوع پوشش برای شناساندن زن مسلمان است. در آن زمان بین زنان پاک و ناپاک تفاوتی از حيث ظاهر نبوده بعضی ها با این افراد وارد گفتگو شده و روابط پنهانی برقرار می کردند. آيه شريفه می گوید شما خود را ملبس به نشانی کنيد که مورد ایذاء قرار نگیرید. البته تفسیر سنتی اش این است که بین زنان آزاده و برده تفاوت بوده و مردان وقتی می دیدند زنان برده هستند خود را مجاز می دیدند تا آزارشان دهند. لذا آيه شريفه توصيه می کند که شما روسری سرتان کنید تا بدانند شما زنان آزاده هستید.البته من این را به قرآن نسبت نمی دهم. چرا که زن برده هم با فرهنگ آن روز برخوردار از حقوق انسانی بوده و کسی حق نداشته متعرض اش شود ... منتهی در اینجا می خواهد بگوید مانند زنان خیابانی که الان به عنوان یک معضل در جامعه ما مطرح شده، بگونه ای خود را نیآرائید که با زنان ويژه اشتباه گرفته شوید. از اين آيه و با چنين روايتی می توان استشمام بوی حق کرد. به بیان دیگر پوشش یک امتیاز است. این امتیاز را زن باید آزادانه اختیار کند.من بیآد دارم در جامعه ما از سال 1356 تا حدود سال 1360 دقیقاً این جو ایجاد شده بود. کسی زنان را به نوع پوشش شان الزام نمی کرد، زنان خود انتخاب می کردند و احساس می کردند ورود در صف انقلاب لباس خاصی دارد و آن لباس دینی است. لذا آن لباس را با افتخار به تن کرد و به گذشته خود نيز پشت کرد. ما بايد چنين جوّی ایجاد کنیم. به عبارت دقیق تر احکام دینی از جمله احکام پوشش بانوان نیاز به اتوريته دارد، نه قدرت. اگر کسانی آمده اند تا با الزام قانونی، مجازات و بگیر و ببند و شلاق در جامعه این را برپا کنند، نتیجه آن را هم بیآیند مشاهده کنند. آيا موفق شدند؟آن جّو اوايل انقلاب مجازات نداشت، بلکه جاذبه و کشش و اقناع داشت. زن باور می کرد اینگونه پوشش بهتر است. الان ما در جامعه مواجه با چادری های بی حجاب شده ايم. پديده «نیم حجاب» فقط مختص کشور ایران است. درترکیه یا بی حجاب دارد یا باحجاب و آنکه باحجاب است درست باحجاب است. در مصر،اردن و جاهای مانند اینها هم وضع همين گونه است.رشد پوشش زنان در ترکیه سیر صعودی کاملاً محسوس دارد. اما سیر پوشش در ایران از سال 1360 تا به حال سیر نزولی کاملاً محسوسی را طی کرده.امروز ظاهر زن مسلمان در هر کجای دنيا بارزترین نمود اسلام است. متاسفانه در داخل ایران سخن بنده هضم نمی شود. الان ما مواجه با اسلام زورکی و شعار یا روسری یا توسری شده ايم که این برازنده حکومت مبتنی بر زور است که نهايتاً به ترويج ریاکاری دینی می انجامد. اما آنجائی که زن با علاقه خودش آمده و این نوع شیوه زیست را در خارج خانه انتخاب کرده، بسیار شیوه موفقی بوده.من در کشورهائی مختلفی که سفر کردم، این ممیزه ها را کاملاً احساس و مشاهده کردم. تنها کشوری که متاسفانه بخاطر سوء تدبیر حاکمان پديده حجاب يا پوشش زنان سیر نزولی در آن دیده می شود، ایران است. در مقابل چه در کشورهای عربی و چه کشورهای اروپائی و چه در کشورهای آفریقایی و آمریکائی این سیر رو به صعود داشته و بانوان به عنوان یک ضرورت اسلامی، خودآگاهانه آن را انتخاب کرده اند.بنابراین راه حل نواندیشانه دینی قائل به تفاوت بین گناه و جرم است. تفاوت بین وجدان دینی و الزام قانونی.نوانديشی دينی معتقد است پوشش زنان از سنخ مسائل اخلاقی است که باید وجدان دینی آنرا الزام کند، نه حاکم بیرونی. اما بدون هیچ تعارفی نمی توان جامعه را بدون حد قانونی در این زمینه رها کرد و آن حد قانونی هم نزدیک ترین حد متعارف دنیای معاصر به حق پوشش اسلامی است.به نظر می رسد این قانون باید کمتر از آن حد الزام متناسب با فرهنگ جوامع مختلف و در زمانها و مکان های متفاوت باشد.ما نباید از اين بترسیم که اگر چنین قانونی گذاشتیم از فردا همه زنان متفاوت می شوند. البته بخاطر این اجبارهای تزویری، ممکن است یکی دو سال عکس العمل داشته باشیم اما من يقين دارم خود جامعه به این سمت می رود که اکثریت بانوان مسلمان همچون ديگر جوامع این شیوه را انتخاب می کنند.اساساً زن یا دختری که آزادانه پوشش اسلامی را پذیرفته، بسیار قابل احترام تر است تا بانوئی که بخاطر ترس از قانون چنین می کند. من برای مورد دومی ارزش دینی قائل نیستم، صوابی هم ندارد. آنچه که ما باید بدنبال آن باشیم، دیندار کردن جامعه با اختیار و آزادی است.
داریوش سجادی:مایلم اینجا یک قدم از شما فراتر بروم. جنابعالی فرمودید که حجاب اساساً در تفکر اسلامی موضوعیت ندارد و آنچه که هست مسئله پوشش است. تصور می کنم حجاب در تحلیل نهایی به معنای عدم جلوه گری زنان نزد چشم های نامحرم است. حجابی که شما تعریف کردید عمدتاً محدود به مسئله ظاهر بانوان می شود. اما حتی با استاندارد حجاب پذیرفته شده در جمهوری اسلامی هم می توان خانمی را در نظر گرفت که ولو با رعايت همان حجاب اما با صدای خود جلوه گری کنند، کما اینکه با کمترین حداقل های حجاب هم می توان این توقع را داشت که بانوانی تن به جلوه گری ندهند. منظورم این است که می توان تعریف حجاب را خیلی مضيق يا موسع کرد. به همین دلیل هم می بينيم با تعريف مضيق حکومتی از حجاب طی سال های بعد از انقلاب نتيجه آن پاک آئينی آمرانه آن شده که زنان و جوانان به واسطه ذات طبيعی جلوگرانه شان و محروم ماندشان از مکان های مناسب و مشروع برای ارضای اين ذات ژنتيکی، پیاده روهای خیابان های تهران را مبدل به مزون های مد برای ارضای کمبودهای خود کرده اند.
محسن کدیور:ببينيد؛ حد پوشش در اسلام، سالم سازی جامعه است و من به آن کاملاً معتقدم. يعنی معتقدم ضوابط اسلامی در زمینه پوشش بانوان بسیار مترقی و قابل دفاع است مشروط بر آنکه آن را با عرفیات عصر نزول مخلوط نکنيم.البته آن عرفیات برای دوران خودش کاملاً قابل احترام بوده، ولی امروز این عرفیات می تواند تغییر کند. همچنين در پاسخ به شما بايد بگويم که ما در اسلام در کنار پوشش اندامی، پوشش صوتی و پوشش بصری هم داریم. پوشش صوتی يعنی زن حق ندارد با صدای عشوه گرانه سخن بگوید. اين حق زنان و مردان است که با صدای خاصی با هم سخن می گویند، اما در محیط کار و یا محیط عمومی نحوه صحبت کردن یک زن و مرد باوقار و متین متفاوت است با نحوه صحبت کردن یک زن و مرد شهوتران. همچنانکه همين حکم بر نگاه ايشان هم جاری است. اینها به جای خود محفوظ. اما اینها باعث نمی شود که ما حداقل پوشش را فراموش کنیم.عرض کردم دو نوع حداقل پوشش اندامی داریم.یکی حداقل الزامی دینی است که بواسطه آنکه به اختیار است به هیچ وجه حق قانونگذاری در این حوزه را نداریم. یکی هم حق و حد قانونی است که آن حد قانونی هم حتماً کمتر از حد شرعی است و می تواند توسط مجالس مقننه صورت بگیرد.يعنی همان چيزی که امروز دارد به جامعه ما تحمیل می شود. اما من متاسفم که امروز بايد اين لطيفه تلخ را اينجا بگويم که بقول معروف ما انقلاب کرديم تا ارتش را اسلامی کنيم، اما اسلام را ارتشی کرديم.تلخ است ولی واقعیت دارد. سروران و حکام محترم آمده بودند همه را باحجاب کنند اما الان این حجاب نیم بند در اکثر خانوده های مذهبی هم سرایت کرده و آنها هم از پوشش کاملی برخوردار نیستند. من قائل به اين هستم که چه پوشش کاملی که با اختیار وآزادی انتخاب شده و چه آن پوشش قانونی، بايد در خدمت سالم سازی جامعه باشد. مهم آن است که حد آن الزام يا قانون را بايد در نظر گرفت و آن حد بايد کاملاً واقع بینانه انتخاب شود و اگر چنین آزادی باشد این بالاترین تبلیغ برای گرایش مردم به سمت دین است.---------------------------------
علاقه مندان به اظهار نظر پيرامون اين مطلب می توانند نقطه نظرات خود را به آدرس ايميل اين برنامه dariush@homa.tv و يا dariushsajjadi@yahoo.com ارسال نمايند. روابط عمومی بنياد پژوهش های ايرانی ـ تلويزيون هما
Published from gooya news {http://news.gooya.com} Copyright © 2004 news.gooya.com All rights reserved for the original sourceer

‏مصاحبه خبرنگار هفته نامه گاردين با آيت الله منتظري


‏مصاحبه خبرنگار هفته نامه گاردين با آيت الله منتظري
قبل از انقلاب‏ ‏يك جلسه يازده نفري داشتيم، امثال آقاي خامنه اي و آقاي هاشمي رفسنجاني‏ ‏و همين آقاي مصباح عضو بودند، بازجويي ها و محاكماتي كه در رژيم گذشته‏ ‏داشتيم روي آن جلسه يازده نفره خيلي حساس بودند، و يكي از اموري كه به‏ ‏واسطه آن من و آقاي رباني شيرازي را محاكمه و زنداني كردند همين جلسه‏ ‏بود. ولي بعد از آن ما از آقاي مصباح يزدي فعاليتي در رابطه با انقلاب نديديم‏ ‏و ايشان كنار بود
اين مصاحبه ‏در تاريخ ‏1384/11/11‏‏ صورت گرفته است:‏‏
‏خبرنگار: سؤالي كه من دارم در مورد ظهور امام دوازدهم است ، به خاطر‏ ‏اينكه به تازگي در واقع تبديل به مركز يك سري مباحثات در عرصه سياسي‏ ‏ايران شده است .
من مايلم بدانم كه جهت گيري و نظر شما درباره وضعيت‏ ‏و جهت گيري فعلي كشور ايران با توجه به وضع كنوني و رئيس جمهور‏ ‏جديد ايران چيست؟ آيا موافق هستيد؟‏
‏آيت الله منتظري : اعوذ بالله من الشيطان الرجيم ، بسم الله الرحمن‏ ‏الرحيم .‏ ‏راجع به امام زمان (عج ) سؤل كرديد. امام زمان به اعتقاد ما يك واقعيتي است ;‏ ‏از زمان پيغمبر ما، خود پيغمبر و ائمه(ع ) همه وعده داده اند كه حضرت‏ ‏حجت (عج ) در آخرالزمان مي‎آيد و ايشان از فرزندان امام حسين (ع )‏ ‏هستند.‏ ‏راجع به امام زمان (عج ) بعضي ها تشكيك هايي كرده اند، از جمله آقاي‏ ‏عبدالرحيم ملا زاده يك جزوه اي دو سه سال پيش براي من ايميل كرده بود و‏ ‏حدود سي اشكال عليه امام زمان مطرح كرده ، و من شبهات و اشكالات را‏ ‏مفصل جواب داده ام كه به نام "موعود اديان " چاپ شده و خدمت شما هم‏ ‏مي‎دهند. بنابراين امام زمان جزو معتقدات ماست ; اما معني اينكه ما معتقديم‏ ‏به امام زمان ، اين نيست كه بعضي از اسم ايشان سوءاستفاده هاي سياسي كنند.‏ ‏ما با اين قبيل سوءاستفاده ها مخالفيم .‏ ‏سوءاستفاده از اسم مقدسات ديني سبب مي‎شود كه مردم و نسل جوان از دين‏ ‏بيزار شوند. در صورتي كه اسلام به ذات خود ندارد عيبي ، هر عيب كه هست‏ ‏در مسلماني ماست .‏ ‏‏ ‏ خبرنگار: در واقع شما مي‎فرماييد كه اسلام توسط استفاده هاي سياسي‏ ‏مذموم مي‎شود.‏ ‏آيت الله منتظري: يعني سوءاستفاده ها سبب مي‎شود كه مردم از اسلام زده‏ ‏شوند و واقعيت اسلام براي آنان مشخص نباشد. البته ما با اصل سياست‏ ‏مخالف نيستيم ; اما سياستي كه بخواهد سوءاستفاده كند از واقعيات يا از تاريخ‏ ‏يا از بزرگان ، با آن مخالفيم. وگرنه اداره هر كشوري بايد مطابق سياست صحيح‏ ‏باشد. اميرالمؤمنين (ع ) هم سياستمدار بود، ائمه ما(ع) از القابشان "ساسة‏ ‏العباد" يعني سياستمداران نسبت به بندگان بود. البته سياست صادقانه نه‏ ‏سياست آميخته به دروغ و مزورانه .‏ ‏‏ ‏خبرنگار: آيا شما فكر مي‎كنيد سياست مزورانه همان سياستي است كه در‏ ‏حالت فعلي وجود دارد؟‏ ‏آيت الله منتظري : من نمي خواهم تمام سياست فعلي را اين گونه توصيف كنم،‏ ‏ولي بالاخره سياست غلط را مردم مي‎فهمند و مي‎دانند; من نمي خواهم بگويم‏ ‏همه رفتار حاكميت غلط است، آنها دلشان مي‎خواهد يك كارهايي بكنند اما‏ ‏شعارهايي كه مي‎دهند مورد عمل قرار نمي گيرد. ما مي‎بينيم كه در اول انقلاب‏ ‏شعاري كه مردم مي‎دادند: استقلال ، آزادي ، جمهوري اسلامي بود. استقلال‏ ‏يعني سرنوشت كشور دست خود مردم باشد، جمهوري يعني حكومت‏ ‏مردمي ، اسلامي يعني بر اساس موازين اسلام . اسلامي كه اهل فن آن مراجع ،‏ ‏بزرگان و اهل تشخيص هستند. نه اين كه هر كسي با مختصر سوادي بخواهد‏ ‏در مسائل اسلامي اظهارنظر كند. متأسفانه مي‎بينيم آن آزادي و جمهوري‏ ‏اسلامي كه هم آيت الله خميني به مردم وعده دادند هم ما به تبع ايشان وعده‏ ‏داديم عملي نمي شود.‏ ‏يكي از مشكلات مهم كشور كه خود دولتي ها هم مي‎گويند مسائل اقتصادي‏ ‏است . خوب ما هم اشكال مي‎كنيم ، مي‎گوييم : يك زماني نفت ما بشكه اي دو،‏ ‏سه يا پنج دلار فروخته مي‎شد و با اين حال كشور را اداره مي‎كردند. در حال‏ ‏حاضر نفت بيش از 60 دلار است و در هر روز چند ميليون بشكه نفت را‏ ‏مي‎فروشند، آن وقت اين پول نفتي كه از درآمد كشور است ، پول گازي كه‏ ‏صادر مي‎شود، چطور اينها به قول آقايان توي سفره مردم نمي آيد؟! همه اش‏ ‏خرج تشريفات ، مسافرتهاي تشريفاتي و گروههاي مختلف مي‎شود. براي‏ ‏مردم فقير بايد كار و شغل درست كنند، صنايع را پيش ببرند. متأسفانه‏ ‏سرمايه گذاري در امور زيربنايي كمتر ديده مي‎شود. اشكالي كه ما به دولت‏ ‏داريم اين است كه آن شعارهايي كه ما اول انقلاب داديم شما هم همان شعارها‏ ‏را مي‎دهيد چرا عمل نمي كنيد؟ معضلات اقتصادي و بيكاري را، با اين همه‏ ‏منبع درآمد كه شما داريد چرا حل نمي كنيد؟ فقط با شعار مي‎خواهند سر مردم‏ ‏را بند كنند. بايستي دولت خرجهاي تشريفاتي را كم كنند، وعده هايي ندهند كه‏ ‏محتوا ندارد و نمي توانند عمل بكنند، و آنچه كه واقعا به نسل جوان وعده‏ ‏مي‎دهند عمل كنند و آنان را راضي كنند.‏ ‏‏
‏خبرنگار: البته اين شعار يعني در واقع بردن درآمد حاصل از فروش نفت‏ ‏بر سفره مردم شعاري بود كه آقاي احمدي نژاد در ابتداي‏ ‏رياست جمهوريشان دادند و با همين شعار هم پيروز شدند، آيا شما فكر‏ ‏مي‎كنيد آقاي احمدي نژاد با مطرح كردن و پيش كشيدن امام زمان و ظهور‏ ‏ايشان اگر دولتشان و سياستهايشان موفقيت آميز نباشد، باعث ايجاد كج‏ ‏فهمي و يا خراب كردن چهره امام زمان در پيش مردم بشوند؟‏
‏آيت الله منتظري : عرض كردم كه ما با سوءاستفاده از اسم امام زمان (عج)‏ ‏مخالفيم . در روايات داريم اگر كسي ادعاي ديدن حضرت حجت را كرد او را‏ ‏تكذيبش كنيد. البته خود حضرت حجت وقتي كه ظهور مي‎كند، علامتهايي‏ ‏هست كه با آن عالم را خبردار مي‎كنند. حتي در روايات وارد شده كه صداي‏ ‏حضرت حجت را همه مردم در آن واحد مي‎شنوند، و ما اين گفته را از‏ ‏معجزات حساب مي‎كنيم ، زيرا احتمال هست كه از وسايل امروزي چون‏ ‏ماهواره و تلويزيون و اينترنت استفاده كنند. اما اينكه كسي بگويد به اسم امام‏ ‏زمان (عج ) يك روز در فلان جا چه كنيم و مثلا خيابانها را مهيا كنيم براي‏ ‏استقبال امام زمان ، اينها طرحهاي غلطي است و همين ها سبب مي‎شود كه‏ ‏مسأله ظهور نزد نسل جوان سبك بشود. خود آيت الله خميني كه رهبر انقلاب‏ ‏بود هيچ وقت وعده نمي داد كه اي مردم ! داريم مي‎رويم به استقبال امام زمان و‏ ‏تهران را مهيا كنيد براي آمدن ايشان ! ما نمي دانيم زمان ظهور چه وقتي است ،‏ ‏شايد سالها طول بكشد. بايستي دولتي ها پرهيز كنند از شعارهايي كه بوي‏ ‏عوام فريبي مي‎دهد.‏ ‏‏ ‏خبرنگار: فكر مي‎كنيد كه چرا دولت فعلي - كه در واقع دولت آقاي‏ ‏احمدي نژاد باشد - دارد از اين شيوه استفاده مي‎كند؟‏ ‏آيت الله منتظري : شايد به خيالشان با اين شيوه مي‎توانند مردم را جذب كنند‏ ‏ولي اشتباه مي‎كنند.‏ ‏‏
‏خبرنگار: سؤال ديگر اين است كه اين اواخر صحبت آقاي مصباح يزدي‏ ‏خيلي شده ، هم در روزنامه هاي كشور هم رسانه هاي بين المللي انعكاس‏ ‏داشت و اينكه آقاي احمدي نژاد در واقع از پيروان عقيدتي آقاي مصباح‏ ‏يزدي هستند. شما نظري در اين مورد و نظري در مورد نظريات آقاي‏ ‏مصباح يزدي كه تازگي خيلي انعكاس داشته داريد؟‏
‏آيت الله منتظري : با آقاي مصباح يزدي ما از قديم آشنا بوديم . قبل از انقلاب‏ ‏يك جلسه يازده نفري داشتيم ، امثال آقاي خامنه اي و آقاي هاشمي رفسنجاني‏ ‏و همين آقاي مصباح عضو بودند، بازجويي ها و محاكماتي كه در رژيم گذشته‏ ‏داشتيم روي آن جلسه يازده نفره خيلي حساس بودند، و يكي از اموري كه به‏ ‏واسطه آن من و آقاي رباني شيرازي را محاكمه و زنداني كردند همين جلسه‏ ‏بود. ولي بعد از آن ما از آقاي مصباح يزدي فعاليتي در رابطه با انقلاب نديديم‏ ‏و ايشان كنار بود. حالا يكدفعه چيزي را عنوان كرده كه خلاف مطلبي است كه‏ ‏آيت الله خميني عنوان كردند و ديگران هم عنوان مي‎كردند. حرفهاي آقاي‏ ‏مصباح حساسيت ايجاد كرده و از ما بارها سؤال كرده اند. ايشان مي‎خواهد‏ ‏بگويد: اصلا آيت الله خميني به جمهوريت اسلامي نظر نداشته و اگرچه گفته‏ ‏ولي نظر واقعي نداشته است . اين مطلب معنايش اين است كه آيت الله خميني‏ ‏را متهم كنيم كه عوام فريبي داشته ، چون چيزي را كه عقيده نداشته به دروغ‏ ‏عنوان مي‎كرده است .‏ ‏‏ ‏
خبرنگار: پس آقاي خامنه اي كه در واقع آن موقع جزو جمع يازده نفره بود‏ ‏در مورد بخش جمهوري نظام كاملا جدي هستند و معتقدند كه وجود‏ ‏دارد؟‏ ‏آيت الله منتظري : ظاهرا اين جور است ، چون دم از امام خميني مي‎زنند لابد‏ ‏حرفهايش را هم قبول دارند.‏ ‏‏
‏خبرنگار: پس به اين ترتيب مي‎شود گفت كه آيت الله خامنه اي كه معتقد به‏ ‏جمهوريت نظام هستند با توجه به اينكه پيرو آيت الله خميني هستند با آنچه‏ ‏آقاي مصباح يزدي معتقدند مخالف هستند.‏ ‏آيت الله منتظري : علي القاعده بايد اين جور باشد.‏ ‏ان شاءالله موفق باشيد.‏ ‏دفتر آيت الله العظمي منتظري ‏ ‏‏1384/11/23‏‏

سه‌شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۴

freeodom of speech yes, double standar no

Bayan Institute Statement about the Cartoons of Prophet Mohamad

The European double standards with respect to “freedom of expression”, only feeds the fundamentalist in the Islamic world.

Freedom of expressions, Yes; double standards No

(O Muhammad) And already were messengers ridiculed before you, but those who mocked them were enveloped by what they used to ridicule. Quran -Al-Anbiya -41

In his controversial book “The Satanic Verses”, Salman Rushdi had provoked the reactionary Clerics to issue a fatwa against him. This produced a negative and undeserved picture of the whole Islamic experience. The West defended his right to speak.

Several years later a Marxist who converted to Islam, Roge Garudi, published a book titled “The History of Jewish Mythologies.” The Book dealt with the Western Anti-Semintisim and racism towards minorities. In Paris the book was taken off the bookstores, and some fanatics burned the one who dared displaying it.

In many European countries any doubts about the Holocaust, not only is not tolerated as part of free expression, but may have legal ramifications. As an example, in Canada, Ernest Zundal a German Canadian, had been prosecuted in legal courts, and later deported back to the country of his origin after 47 years of residence in Canada. In these situations the issue of “free expression” did not come up.

To complicate the situations further, Ahamadinejad, the Iranian President who came to power in undemocratic “elections”, has make unfortunate statements about the Holocaust.


And at this juncture, a Danish newspaper produces Cartoons about the Prophet Mohammed under the pretense of free expression. The Danish Government not only was deaf to the objections of 120,000 Muslim citizens, but also refused to meet with the Ambassadors of the Islamic countries, despite diplomatic protocol. It was distressing that some European newspapers reprinted the cartoons; shouldn’t these be interpreted as Islamophobia ?

The murder of Jews began with cartoons such as one in 1938. The Cartoons specifically titled “the god of Jews is money” !

Even within the discourse of fee speech critical analysis in different than insult and slander towards religion.

He has oriented for you of religion what He enjoyed upon Noah and that which We have revealed to you, [o Muhammad], and what We enjoined upon Abraham and Moses and Jesus - to establish the religion and not to be divided therein. Difficult for that who associates others with Allah is that to which you invite them. Allah chooses for himself whom he wills and guided to himself whoever turns back [to him]

Surah ash-Shura 13

Spread of Hatred by the Fundamentalists.


The double standard discussed above understandingly fuels the Islamic fundamentalists in their defensive utterance, which may lead to Western backlash; all this in unhelpful and ignores the context of the times.

The spread of hatred and anger is not good for anyone, and comes back to bite us all in the West as well. Only many innocent people become victims of these extremist in the Orient and Occident. Is it wise to go out of our way to provoke pain in others? Is this the best experience of “Free Expression”?

In the hope of ecumenicalism and inter-cultural understanding where no values are ridiculed and each culture-specific is celebrated and tolerated; and that is a companion for “Free Expression”.


Feb 8, ‏2006‏
Bayan Center (Toronto) Bayan is an Iranian Progressive Muslim cultural Center


وب لاگ كانون بيان www.kanoun-e-bayan.blogspot.com

Freedom of expression yes, double standard no


Bayan Institute Statement about the Cartoons of Prophet Mohamad

The European double standards with respect to “freedom of expression”, only feeds the fundamentalist in the Islamic world.

Freedom of expressions, Yes; double standards No

(O Muhammad) And already were messengers ridiculed before you, but those who mocked them were enveloped by what they used to ridicule. Quran -Al-Anbiya -41

In his controversial book “The Satanic Verses”, Salman Rushdi had provoked the reactionary Clerics to issue a fatwa against him. This produced a negative and undeserved picture of the whole Islamic experience. The West defended his right to speak.

Several years later a Marxist who converted to Islam, Roge Garudi, published a book titled “The History of Jewish Mythologies.” The Book dealt with the Western Anti-Semintisim and racism towards minorities. In Paris the book was taken off the bookstores, and some fanatics burned the one who dared displaying it.

In many European countries any doubts about the Holocaust, not only is not tolerated as part of free expression, but may have legal ramifications. As an example, in Canada, Ernest Zundal a German Canadian, had been prosecuted in legal courts, and later deported back to the country of his origin after 47 years of residence in Canada. In these situations the issue of “free expression” did not come up.

To complicate the situations further, Ahamadinejad, the Iranian President who came to power in undemocratic “elections”, has make unfortunate statements about the Holocaust.


And at this juncture, a Danish newspaper produces Cartoons about the Prophet Mohammed under the pretense of free expression. The Danish Government not only was deaf to the objections of 120,000 Muslim citizens, but also refused to meet with the Ambassadors of the Islamic countries, despite diplomatic protocol. It was distressing that some European newspapers reprinted the cartoons; shouldn’t these be interpreted as Islamophobia ?

The murder of Jews began with cartoons such as one in 1938. The Cartoons specifically titled “the god of Jews is money” !

Even within the discourse of fee speech critical analysis in different than insult and slander towards religion.

He has oriented for you of religion what He enjoyed upon Noah and that which We have revealed to you, [o Muhammad], and what We enjoined upon Abraham and Moses and Jesus - to establish the religion and not to be divided therein. Difficult for that who associates others with Allah is that to which you invite them. Allah chooses for himself whom he wills and guided to himself whoever turns back [to him]

Surah ash-Shura 13
Spread of Hatred by the Fundamentalists.


The double standard discussed above understandingly fuels the Islamic fundamentalists in their defensive utterance, which may lead to Western backlash; all this in unhelpful and ignores the context of the times.

The spread of hatred and anger is not good for anyone, and comes back to bite us all in the West as well. Only many innocent people become victims of these extremist in the Orient and Occident. Is it wise to go out of our way to provoke pain in others? Is this the best experience of “Free Expression”?

In the hope of ecumenicalism and inter-cultural understanding where no values are ridiculed and each culture-specific is celebrated and tolerated; and that is a companion for “Free Expression”.


Feb 8, ‏2006‏
Bayan Center (Toronto) Bayan is an Iranian Progressive Muslim cultural Center


وب لاگ كانون بيان www.kanoun-e-bayan.blogspot.com

چسبيدن به ريش بجاي بررسي ريشه ها

چسبيدن به ريش بجاي بررسي ريشه ها

سولا اتي از سخنگويان غير رسمي تشكيلات مجاهدين (‌خانم اقبال )‌ و اقايان بهداد و پويا
و مطلب دم خروس يا قسم حضرت عباس و “ سعيد سلطانپور قلابي“

سعيد سلطانپور
ssultanpour@yahoo.com


http://kanoun-e-bayan.blogspot.com/

17 ژانويه 2006 برابر با 27 دي 1384


چون طهارت نبود كعبه و ميخانه يكي است نبود خير كه در ان خانه كه عصمت نبود

اين جماعت مدعي نوك پيكان تكامل و تنها مبارز عليه استبداد مذهبي در ايران ،‌ در حاشيه رفتن هم مهارت دارند . بجاي پاسخ دادن به سوالات در مورد تغيير استراتژيكي سازمان و بالطبع بنيان هاي ايدئو لوژيكي “آن با استناد به اشتباه ديكته اي من مي خواهند به جاي ريشه ها به ريش بچسبند.

خانم اقبال

حالا اسم محمدرضا كلاهي را نوشتم هاشم كلاهي ،‌يا كاظم افجه اي را نوشتم سعيد افجه اي . در اصل روايت كه تغييري نمي كند. در جريان ترور لاجوردي و كچوئي و عضويت وي در سازمان مگر تغييري هم ميكند.

مهدي تقوائي با زنش از سازمان امده بيرون يا تنها امده ، پياده امده يا با هواپيما ،‌ مگر تاثير در اصل روايت من از دادگاه سعادتي دارد. دران مقطع خاص كه من اشاره كردم وي از اعضاي رده بالا ي سازمان بوده است .


مجتهد زاده ،‌ علي محمد تشييد و ‌ فاطمه رمضاني و مهدي تقوائي كه خوشبختانه زنده هستند . البته كاشكي اينها هم شهيد شده بودند و تعفن دروغ گوئي و تهمت زدن سازمان فعلي انها را نگرفته بود . والا ادم زنده كه وكيل وصي نمي خواهد كه شما بجاي انها جواب ميدهيد.

به همين دليل است كه برا ي من سالهاست كه سازمان شما مرده است . من هم پشت سر مرده حرف نمي زنم چون خوبيت ندارد. واساسا معتقدم اگر به مرده رو بدي در كفنش خرابكاري ميكنه .

چند تا ماركسيت واقعي و فالانژ مانند اقاي پويا از سازمان حمايت ميكند كه شما فكر مي كنيد شهيد شاعر سلطانپور اگر الان زنده بود از شما دفاع ميكرد. شكي ندارم كه الان وي اگر بود د ر كنار رفعت صفائي . ديكتاتوري جريان فكري شما را نكو هش مي كرد كما اينكه شهيد موسي اگر زنده بود مسعود هرگزنمي توانست سازمان را به گروگان بگيرد و ملك شخصي خودش بكند .

از انجا كه دزد ناشي به كاهدان مي زند با قاطعيت گفتيد “من با سازمان نبودم“
من هم تنها چند تكه از خاطراتم را نوشتم كه آب به لانه مورچگان ريخته شد
شما خودتان خواستيد واتهامات را شروع كرديد و باش تا صبح دولتتا ن بدمد اما :

خانم اقبال
در اين سازماني كه شما سالهاست كه ازان جدا شده ايد ، ‌شخص مسولي كه جواب بدهد وجود ندارد كه بگه بلا خره ما در ان سازمان بوديم يا نبوديم ؟‌ و تكليف شما و اقاي بهداد و پويا را روشن كند .

تكليف من كه روشن است من اسلا م را با شريعتي و سازمان مجاهدين اوليه اموختم و به ان افتخار هم مي كنم .ولي از سال 1364 و رفتن سازمان به عراق را جزو سياهترين دوران زندگي خود ميدانم كه به بطالت رفت و از مردم ايرا ن برا ي اين سالها معذرت مي خواهم .

و اما راستي شما كه درياي صداقتيد من ياد چلوكبابي صداقت كه اتفاقا از هوادارنتان د رتورنتو بود مي اندازد. چرا خانم رجوي ميگه مسعود در سال 1985 از فرانسه به عراق اخراج شد ( بخش انگليسي سايت سازمان- مصاحبه با نيوزويك 25 سپتامبر 2005)
و به هواداران بي اطلاع در بخش فارسي مي گويد كه رژيم اخوندي را سرنگون ميكنيم مثلا در سال 1999 مي گويد ما رژيم را سال 2000 سرنگون ميكنيم . راستش مانده بود يم كه داريوش خوانند ه از مريم الهام گرفته بود كه اهنگ سال سقوط سال فرار را خوانده بود يا اينكه مريم از داريوش .. احتمالا ايشان بد نيست يك كلاس رياضي بگيرد چون 6 سال عقب هست. در ضمن الا ن سال 2006 هست.

ولي خانم قجر عضدانلو كه از شاهزاده هاي قاجار هم هست در مصاحبه با نيوزويك مي گويد (‌به انگليسي )‌ 25 سپتامبر 2005 كه ممكن است كه“ به نسل وي سرنگوني رژيم قد ندهد ولي حتما ملاها سرنگون خواهند شد :. خالي بندان از كفار بدترند

خانم اين مصاحبه روي سايت رسمي مجاهدين فعلي هست . از خواب خرگوشي بيدار شويد .


××
در مورد شهيد خبرنگار زهرا كاظمي اتفاقا ،‌من منظورم جماعت هاي فرصت طلبي مانند گروه شمابود كه قصدشان انتقام از جمهور ي اسلامي است نه ارتقا حقوق بشر .


د رمراسم يادبود زهرا كاظمي د رتورنتو د رتابستان 2005 د رميدان شهرداري تورنتو د ركل مراسم يك دقيقه هم به وي اختصاص نداديد
‌ شما منظورتان عدالت خواهي براي زهرا كاظمي و پسرش استفان هاشمي نيست بلكه مطرح كردن خودتان هست. يك عكس كوچك زهرا كاظمي را آورده بوديد و دهها عكس تمام قد رهبران فرقه تان را كه به بنيان گذار ان سازمان پوزخند مي زدند ،‌علم كرده بوديد.

انكار پيگيري قتل وي و عدالت خواهي و نه انتقام جوئي توسط ما را فقط فرصت طلباني مانند شما نمي توانند بپذيرند. چون شما سالهاست كه آلت دست هستيد و مفهموم استقلال را نمي فهميد.

اخر “ مداح رهبري تشكيلات شما “ اقاي يغمائي ميگويد “ فلاني ( من )‌ اگر با خدا هم مصاحبه كرده باشد ،‌من قبول ندارم “
يعني شما به هيج اصولي و اخلاقي بغير از“‌اتصال “‌ رهبرتان پاي بند نيستيد. همان رهبري كه در پاريس در
د رجريان انقلاب ايدئولژيك 1364 به راحتي گفت “ من با مريم ازدواج كردم وهيچ توضيحي هم ندارم هر كه مي خواد بامن بيايد “ و البته رژيم انقدر دافعه و عفونت داشت كه كه بسياري با مسعود رفتند. زيرا اميدها كاملا نابود نشده بود.
اما مريم رجوي مي گويد تصميم ازدواج را من گرفتم و سياسي بود ( مصاحبه با نيوزويك 25 سپتامبر 2005).
20 سال از ان نمايش مسخره تحت عنوان انقلاب ايدئو لوژيك گذشت نمايش خودخواهانه اي كه بزگترين خدمت به ارتجاع حاكم بود و تلاشي سازمان را شدت داد . گذشت 20 سال نشان از بي پايه بودن اين ازدواج و نشان از اين داشت است كه اين مسئله مسعود و مريم بود و نه انقلاب .

چه كسي مي خواهد جواب اون بچه هائي را كه سازمان يعد ازاين انقلاب خودخوانده پوچ به ايارن براي عمليات فرستاد و همه بلا استثا شهيد شدند زيرا مي خواستند بگويند كه اين ازدواج انرژي جديدي به سازمان داده است. ايا به هوادرانتان گفتيد كه رژيم اخرين دستگاه هاي شنود را خريداري كرده بود و از انجا كه فرمانده عمليات شهيد علي زركش در پاريس بود و طرحهاي عمليات از طريق تلفن داده ميشد بسياري حتي قبل از عمليات دستگير و شهيد شدند.
راستي در معرفي علي زركش بجاي شهيد موسي ، مسعود بهترين تعريفها را از علي زركش مي كند. و بعد از جريان شكست عمليات اعزام نيروها . علي زركش “‌آر.پي.جي “ مي خورد. و مسول شكست قلمداد ميشود. براستي اشكال از علي بود پس ان تعريف و تمجيد مسعود چي بود . بالاخره مسعود اشتباه ميكند يا نه ؟ بهاي اشتباه وي را آيا هوادارن بايد بدهند ؟‌پس چرا علي زركش سرباز صفر شود ولي مسعود خودش و مريم را ارتقا بدهد.

خانم اقبال لطفا بگوئيد كه
بيش از 2 سال است كه رهبر انقلاب نوين مردم ايران نتوانسته رئيس جمهور موقت 18 ساله را ببيند ،‌ انقلاب مسائلش را چگونه حل ميكند؟ من نمي خواهم وارد جزئيات شوم اينها را خلاصه مينويسم انها كه بايد بفهمند مي فهمند.

تعريف موقت در تشكيلات شما چيست ؟‌ اگر ايشان دائمي بشود چند سال طول ميكشد.؟


ادمهايي كه پيچيده هستند برا ي فريب مردم پيچيده تر عمل ميكنند. خميني هم به همين شيوه 8 سال 1جنگ را با شماره گذاري 1و 2و3و ... ادامه داد. اتقاقا در 20 مين سالگرد والفجر 8 رضائئ فرمانده سپاه و برادر عقيدتي محسن رضائي مجاهدين فعلي به صراحت ميگويد در عمليات قبلي نتوانسته بوديم به هيچ كدام از اهداف خود برسيم. .ولي صدا و سيماي ارتجاع مانند صدا وسيماي ارتجاع مقاومت به فريب مردم و هواداران بسيجي دو طرف (سپاه و مجاهدين فعلي ) ادامه مي دادند كه ما برديم. بيچاره شب پرستان.



خانم اقبال و مسولين مجاهدين فعلي به تاريخ و مردم ايران بايد جواب بدهيد

3. بالاخره شما نگفتيد اين اقاي ريموند تينترز، از دولتمردان سابق آمريکا كه برا ي سازمان شما در تورنتو در 17 دسامبر 2005 سخنراني كرد نظرش در مورد سازمان مجاهدين فعلي كه براي امريكا جاسوسي مي كند كه در تاريخ 8 دسامبر 2004 در مصاحبه با راديو فردا(‌راديو امريكا) بيان ميكند ،‌ درست است ياا يشان هم عضو وزارت اطلاعات هستند.
انجا كه مي گويد
س . ا : اما خيليها ممکن است بحث کنند که همان قدر که حکومت ايران فاقد محبوبيت است، سازمان مجاهدين خلق هم محبوبيت چنداني ندارد.

ريموند تينترز: سازمان مجاهدين در برخي محافل در ايران فاقد محبوبيت است، اما نه در مقايسه با فقدان محبوبيت رژيم ايران. در اين مورد هيچ شکي نيست.

س . ا : مي دانيم که برخي در هيات حاکمه آمريکا به ويژه خيلي روي توان اطلاعاتي سازمان مجاهدين در داخل ايران حساب باز کردند، به ويژه در زمينه برنامه هسته اي. شما واقعا فکر مي کنيد که سازمان مجاهدين خلق توانايي اطلاعاتي خوبي در ايران دارد؟

ريموند تينترز: سازمان مجاهدين در داخل ايران آدم دارد، سيا ندارد. شوراي امنيت ملي آمريکا و اداره شناسايي هوايي در وزارت دفاع آمريکا قابليت رهگيري و تصوير برداري دارد، اما آدم آن را در داخل ايران ندارد که بتواند با استفاده از افراد اطلاعاتي به تصاوير ماهواره اي و شنودهاي داخلي معنا بدهد.


4. تشكيلات سازمان از همه در مورد خودش مدرك مي خواهد ولي برا ي بقيه مخالفان هم قاضي است و هم دادستان. هرچند در 1991 در تركيه مهدي سرپل سازمان در انكارا علنا از تهديد براي ترور كوتاهي نمي كرد . اين داستان جالبي است بعدا برايتان تعريف ميكنم تا اقاي بهداد در 80 شماره جواب بدهد. خدا ايشان را هم شفاي عاجل عنايت بدهد . تا شماره 5 را در وب لاك منتشر كردم لطفا بقيه را هم بفرستيد.

سازمان فعلي ميگويد چون مطالب من در سايت فلان است ،‌پس من مزدور هستم. بعدا شما كه سالهاست د رعراق هستيد و الان هم با امريكا همكاري ميكنيد ،‌ پس مزدور نيستيد ؟‌ استخبارات و سزمان سيا از كي تا بحال ا پسر خالته تان شده اند .
اتفاقا بايد فهميده باشيد از انجا كه در مكتب مجاهدين اوليه و مجاهدين منحرف شده بزرگ شده ام به شكر خدا بيدي نيستم كه از ين بادها بلرزم. فقط خودتان را بي آبرو تر مي كنيد.


راستي فكر نمي كنيد ايراد از تفكر سازمان فعلي شماست كه هر كي ( البته بغير از شما )‌ از سازمان جدا شده به شيخستان رفته ؟ هرچند بيشتر اين اتهامات براي بستن دهان مخالفين درون تشكيلات (بقول شما مسئله دارها)‌ هست ،‌ در اين مورد هيچ فكر كرده ايد ؟‌ راستي مهدي تقوائي هم بريده يا سر مواضع است ؟‌ چون جرئت نداشته در مورد انحراف رهبري سازمان فعلي حرف بزند مزدور نيست. . اگر سازمان درست مي گه چرا وي بيرون امده اگر سازمان انحراف داره چرا حرف نمي زنه . مگر آقا رضا از بچه هاي گروه اكبر اقا (‌تقوائي )‌ كه معلم بود د ر ورامين در مدسه تيرباران شد .وي بايد اينها را به وجدانش جواب بدهد ؟‌
آقا رضا از بچه هاي گروه اكبر اقا (‌تقوائي )‌ كه معلم بود د ر ورامين در مدسه تيرباران شد وي بايد اينها را به وجدانش جواب بدهد

البته مي بخشيد .اشتباه كردم تشكيلات شما سالهاست كه با فكر كردن مشكل دارد انوقتي كه رد نشدن از تنگه را بدليل عدم وصل به رهبري پذيرفتيد نه اينكه عدم تحليل واقعي . نمونه عيني اطاعت كوركورانه در جريان شماست.
جماعت شما سالهاست كه مانند انصار حزب الله به پيروان حسن صباح تبديل شده اند . ‌


شيخي به زني فاحشه گفتا مستي هر روز به دام دگري پابستي
گفتا شيخ هر انچه گوئي هستم تو ان چنانكه مي نمائي هستي؟


5. ايا هيچ كدام از سايتهاي شما مطالب منرا چاپ مي كنند يا فقط همه بايد مطالب شما را چاپ كنند ؟
من در وب لاگم همه مطالب را چاپ كردم چون به مردم باور دارم كه فرق سره از ناسره را تشخيص مي دهند و مانند شما ريگي در كفشم نيست.

آيا امكان ان هست كه مطلب هاي من را در يك سايت و يا وب لاك هوادارتان منتشر كنيد شما كه مدعي سانسور نيستيد ؟‌

6. نظرا ت شما و سازمان شما راجع به صدام حسين چيست ؟‌ ايا بالاخره صدام ديكتاتور هست يا نه ؟‌
آيا وي با تشويق آمريكا به ا يرا ن حمله كرد يا نه ؟ اگر جواب اره هست انجا چه ميكنيد ؟
اگر نه چرا اوايل خط سازمان بود كه د رجبهه ها بر عليه صدام بايد جنگيد ؟

7.چرا در مورد دعوا در يك كلانتري در ايران اعلاميه ميدهيد ولي در مورد اشغال عراق توسط آمريكا اطلاعيه نمي دهيد؟

8.. چرا شوراي ملي مقاومت در بخش انگليسي به خليح فارس اشاره نمي كند و مي نويسد خليج.

Gulf summit focus on threats from Iranian regime




Saturday, 17 December 2005
NCRI - Leaders of six pro-U.S. Gulf Arab states meet on Sunday to discuss Iranian regime’s nuclear ambitions and a U.N.-Syria standoff, concerned that an escalation of these disputes could rock a region already suffering from instability in Iraq.


حرف آخر

سازمان فعلي شما براي رسيدن به قدرت هر كار ي ميكند. سازمان فعلي هيچ ربطي به بنيانگذاران ندارد.
دعواي سازمان فعلي مجاهدين با رژيم خميني سالهاست كه ربطي به مردم ايران و اسلام ندارد همانطور كه دعواي رژيم خميني با امريكا ربطي به اسلام و مردم ندارد و دعواي قدرت است.

تاريكي تاريكي است . سازمان شما عليه منافع عاليه مردم ايران د ركنار صدام و حالا در كنار امريكا براي رسيدن به قدرت تلاش ميكند . تشكيلات فعلي تفاوتي ماهوي با رژيم خميني ندارد. مگر اينكه بپذيريم چون شاه كمتر زنداني سياسي را اعدام كرد دموكرات تراز خميني بود. و مسعود دمكرات تر از خميني هست .
مصدق مي گويد “‌من شكست با آبرو را به پيروزي بهر قيمت ترجيح مي دهم.

اشتباه را با اشتباه مقايسه نمي كنند. سياهي سياهي است . استبداد استبداد است. چماقدار چماقدار است و شما هم يك چماقدار هستيد. شما مرا ياد زهرا خانم مي انداخت انوقت كه دم دانشگاه به كتابفروشي ها ي گروهها حمله مي كرد.


شما مي توانيدبالا و پائين بپريد ،‌فحاشي كنيد ،‌تكذيب كنيد . واقعيت تغيير نمي كند .
عصبانيت شا نشان مي دهد كه من تنها با افشاي گوشه اي از روابطم “‌آب در لانه مور چگان ريخته ام “‌ .
يوم تبلي السرائر “‌ دليلي بر حقانيت شناخت من از شماو جريان سياسي ضد مردمي كه بدان تعلق داريد هست
كه شعورتان شعارتان و شعارتان شعورتان ،‌ مبتني بر فرد گرائي است كه شرك و ضد توحيدي و سد را ه تكامل انسان هاست . خوشحالم كه كسي نيستم ولي به عنوان يك ايراني مسلمان در تبعيد هم به خميني نه گفتم و هم به رجوي نه گفتم وعليه جنگ طلبي امريكا و جريان احمدي نژادو شما هم تلاش مي كنم. و ميدانم ‌راه درستي را انتخاب كرده ام زيرا راه مردم هست.
يدالله مع الجماعه “‌ دست خدا با مردم است“ .

بي تو
من
شاعر خواهم بود
تو اما بي من
پاسبان اقتدار تاريك خويش خواهي بود
زيرا
تو ان مفتشي
كه حتي
روياي دوستان خود را
در جستجوي معصيت
مي كاود
تا امامتي بي تهديد را
نصيب برد.
كمال رفعت صفائي

پژوهش‌‌هاى قرأنى در آلمان / معرفى دو كتاب


پژوهش‌‌هاى قرأنى در آلمان / معرفى دو كتاب
پژوهش‌هاى شرق‌شناسانه، بويژه اسلام‌شناسى در آلمان قدمتى ۲۰۰ ساله دارند. بويژه در زمينه‌ى قرأن‌شناسى كارهاى بسيارى صورت گرفته است. يكى از پژوهشگران معاصر آلمان پروفسور دكتر تيلمان ناگل، استاد رشته‌ى اسلام‌شناسى در دانشگاه گوتينگن آلمان است. وى تاكنون چندين كتاب در زمينه‌ى جامعه و دولت در اسلام و تاريخ الاهيات در اسلام انتشار داده است. يكى ديگر از كارهاى علمى وى يك پژوهش‌ قرأنى است كه درآمدى است براى شناخت قرأن تحت عنوان «قرأن. درآمد و توضيحاتى در متن كتاب». اين كتاب بيشتر براى دانشجويان رشته‌ى اسلام‌شناسى نگارش يافته است.
اين كتاب در شش فصل تنظيم شده است. در فصل نخست نويسنده به قرأن به مثابه‌ى يك اثر ادبى نگريسته است و به مسائلى چون ساختار متن و تاريخ روايت آن، سوره‌هاى نخستين و پسين مكى و روايت‌هاى انجيلى در اين كتاب و آموزه‌ها و نيايش‌ها و جدل با ديگر اديان مى‌پردازد.
فصل دوم به موضوع قرأن و تاريخ مى‌پردازد كه موضوع‌هايى چون زندگى پيامبر اسلام در آيينه‌ى قرأن، پيامبرى در قرأن و پيامبر و تاريخ جهان را مورد بررسى دارد.
موضوع فصل سوم به تصوير و انگاره‌ى خدا در قرأن اختصاص دارد، از جمله خداوند رحمان و رحيم، خداى عادل، خداى واحد و يگانه، خداى يكتا و آيين چند‌خدايى و زوال تصوير و انگاره‌ى خدا در الاهيات اسلامى.
انسان در قرأن موضوع فصل چهارم است. اينكه كتاب آسمانى مسلمانان به انسان و جايگاه وى در جهان چگونه مى‌نگرد و چگونه خصلتى براى انسان قائل است و فرشتگان و شيطان و جنّ‌ها در اين ميان چه نقشى دارند. اينكه قرأن چه حقوق و تكاليفى در برابر انسان گذارده و چه آزادى‌هايى براى وى در نظر گرفته است. رابطه‌ى انسان و خداوند در چيست. و باز در پايان اين فصل نويسنده به زوال تصوير و انگاره‌ى انسان، چنانكه در قرأن آمده، در الاهيات اسلامى مى‌پردازد.
اينكه قانون الهى چيست و ماهيت و عملكرد اين قانون و محتواى قانون الهى كدام است، مورد بحث فصل پنجم است؛ كه ديگر منابع فقه اسلامى را نيز مورد يك بررسى كوتاه قرار داده و از آنها نام برده است.
در فصل ششم سخن از اين رفته كه قرأن درباره‌ى قرأن چه آيات و احكامى دارد و اين كتاب به خود چگونه مى‌نگرد.
تيلمان ناگل بر اين باور است كه قرأن به مثابه‌ى يك كتاب مقدس، كتابى بسيار پررمز و راز است كه از ميان سوره‌هاى گاه بسيار طولانى آن بايد براى درك آن تلاش بسيار بكار برد، زيرا كه در بسيارى موارد در يك سوره شاهد گريز به موضوع‌هاى مختلف هستيم و در يك موضوع خط واحدى دنبال نمى‌شود. از اين رو اين ويژگى مى‌تواند خواننده را دچار گمراهى كند. آنچه مبهم به نظر مى‌‌آيد، سوره‌هاى بسيار كوتاه است كه علت آن را نمى‌توان دريافت و آنچه كه بسيار واضح مى‌توان دريافت، توصيف شاعرانه‌ى بهشت و دهشتناكى جهنم است كه براى درك آن تخيلى قوى را ايجاب مى‌كند.
كتاب تيلمان ناگل در ۳۷۱ صفحه در بار نخست در سال ۱۹۸۳ انتشار يافته كه همچنان يكى از كتاب‌هاى مرجع دانشگاهى محسوب مى‌شود.
كتاب ديگر قرأن‌شناسانه اثر پروفسور دكتر «هارتموت بوبسين»، استاد رشته‌ى اسلام‌شناسى و زبان و ادبيات عرب در دانشگاه ارلانگن/نورنبرگ آلمان است. اين كتاب نيز «درآمدى بر قرأن» نام دارد كه نه تنها براى دانشجويان، بلكه براى هر علاقمند ديگرى نگارش يافته است. نكته‌ى جالب براى خواننده‌ى ايرانى در اين است كه نويسنده به نخستين آشنايى‌ها و دريافت‌هاى جهان غرب مسيحى با قرأن نيز مى‌پردازد: از دريافت‌هاى گاه خصمانه و تحقيرآميز گرفته (زيرا كه آن را در رقابت با انجيل دانسته‌اند) تا نگاه بيطرفانه و پژوهشگرانه. نخستين ترجمه‌ى قرأن از زبان عربى به آلمانى توسط «داويد فريدريش مِگِرلين» در سال ۱۷۷۲ در فرانكفورت انتشار يافت. و يا اينكه در زمينه ويژگى‌هاى قرأن به مثابه‌ى يك كتاب آسمانى ولتر، روشنگر فرانسوى در يكى از تأملات خود در سال ۱۷۵۳ چنين مى‌نويسد:
”قرأن يك كتاب تاريخى نيست، كه بخواهد كتاب عبرى‌ها و يا انجيل امروز ما را تقليد كند. قرأن تنها يك كتاب قانون صرف نيست، همانند كتاب سوم و چهارم موسى. اين كتاب نه مجموعه‌اى است از سرودهاى مذهبى و نيايشى و نه رؤياهاى پيامبرانه و قيامت‌گرانه را بازتاب مى‌دهد. قرأن بيشتر مجموعه‌اى است از تمامى اينها، مجموعه‌اى است از نيايش‌ها، كه در آن يك رشته واقعيت‌ها را مى‌توان يافت و نيز مجموعه‌اى است از رؤياها، همانند وحى و مقررات حقوقى دينى و سكولار.”
مطالعه‌ى كتاب بوبسين را مى‌توان به تمام كسانى كه علاقمند به آشنايى با قرأن هستند، توصيه كرد.
داود خدابخش
مشخصات كتاب‌ها:
Tilman Nagel: Der Koran. Einführung - Texte - Erläuterungen. C.H.Beck Verlag, München 2002.
Hartmut Bobzin: Der Koran. Eine Einführung. C.H.Beck Verlag, München 1999.

یکشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۴

جريان مصباح يعني فاشيسم


عبدالکريم سروش در گفت و گو با روز:
جريان مصباح يعني فاشيسم
مريم کاشاني m.kashani@roozonline.com
۱۰ بهمن ۱۳۸۴
خلاصه:
اين روزها، جدا از خبرها و يارگيري هاي سياسي، سخن از انديشه حاکم بر ايران نيز زياد مي رود. از تحجر گفته مي شود و از واپسگرايي. و اينکه بايد ريشه را شناخت. با دکتر عبدالکريم سروش درباب اين ريشه ها و اين انديشه ها سخن گفته ايم.
-->
اين روزها، جدا از خبرها و يارگيري هاي سياسي، سخن از انديشه حاکم بر ايران نيز زياد مي رود. از تحجر گفته مي شود و از واپسگرايي. و اينکه بايد ريشه را شناخت. با دکتر عبدالکريم سروش درباب اين ريشه ها و اين انديشه ها سخن گفته ايم.
آنچه در جمهوري اسلامي زير اسم آقاي مصباح شکل گرفته، چه مختصاتي دارد و علل پا گرفتن آن چيست؟من هرگاه که مي خوانم و مي شنوم که آقاي مصباح گل کرده و سر برآورده و در امور سياسي، سلسله جنباني مي کند، حقيقتاً هم نگران و هم شرمنده مي شوم. چون مصباح را خوب مي شناسم و مي دانم به لحاظ عملي و نظري چنين ظرفيت هايي ندارد. او نه فقيه است، نه از تاريخ اسلام چيزي مي داند، نه از تاريخ ايران. نه حافظه خوبي در اين زمينه ها دارد، نه معلومات درستي. نه از ادبيات با خبر است، نه هنر، نه علم جديد، نه سياست مدن و مدرن. اکنون هم مدت هاست که مطالعه نمي کند چون وضع عصبي اش به او اجازه نمي دهد. تنها اندوخته او فلسفه کلاسيک اسلامي است، يعني بحث از قوه و فعل و جوهر و عرض و معقول اول و معقول ثاني و امثال اينها. و حالا کسي با اين مايه از دانش بخواهد بر کشتي سياست سوار شود و ناخدايي کند، مايه شرمندگي است و بايد به خدا پناه برد. و نگرانم چون چنين کسي با چنان نارسايي هايي اگر کار به دستش بيفتد بلايي بر سر اين قوم خواهد آورد که علاجش و جبرانش قرن ها طول مي کشد.
ولي برخي او را با مطهري مقايسه مي کنند.به خدا قسم نابجاست. "چراغ مرده کجا، شمع آفتاب کجا". البته مطهري هم تعصبات آخوندي داشت، اما در فقه و فلسفه و تاريخ و ادبيات و... صد سر و گردن از مصباح بالاتر بود. همين آقاي مصباح يزدي، در اوايل انقلاب روزي به من گفت مطهري مارکسيسم زده است. آقاي مصباح يزدي علاوه بر کم دانشي فرديست از نظر رواني بسيار بي تحمل و کم طاقت و به شدت عصبي و پرخاشگر. اطرافيانش او را به اين صفات مي شناسند. وقتي در سال 1360 ستاد انقلاب فرهنگي از جانب آقاي خميني مامور شد با قم تماس بگيرد، قرعه فال به نام آقاي مصباح خورد. دکتر احمد احمدي که خودش عضو ستاد بود، به عنوان رابط ستاد با دستگاه آقاي مصباح تعيين شد. او پس از چند هفته به ستاد گزارش داد که نمي تواند با مصباح يزدي کار کند. چون به تعبير او پس از دو سه جمله حرف زدن با مصباح دعوا مي شود و بايد دست به يقه شد. اين حرف کسي بود که آن موقع دوست 20 ساله مصباح يزدي بود. داستان هاي برخوردهاي تندش با شريعتي را همه مي دانند که چگونه او راتکفير کرد تا آنجا که آقاي بهشتي در مقابل او ايستاد و نظر او را باطل شمرد. رابطه اش با انصار حزب الله را حجت السلام پروازي که سال ها پيش از حزب الله جدا شد، خبر داد. قاضي قتل هاي فجيع کرمان در دو سال اخير فاش کرد که قاتلان، مجوز ديني از آقاي مصباح يزدي داشتند. اين خصلت عصبي و خوي تند و دست و دهان گشاده به تکفير و فتواهاي تندروانه بود که او را شايسته کرد تا جناح هايي او را جلو بيندازند و از او کار بکشند. من هيچگاه گمان نمي کنم که او خود سردمدار و پرچمدار باشد. به عکس، او کارگزاريست که در وقتش او را باز نشسته خواهند کرد.
او کارگزار چه کساني است؟فعلا که دست در دست بسيج و ... کارگرداني مي کند و آنگاه دستاوردهايش را به امام زمان و خدا نسبت مي دهد. درست مثل آقاي خزعلي که در دوران مبارزه خاتمي و ناطق نوري براي رياست جمهوري در مسجدي از مساجد يزد، بر منبر گفت که از يک جوان حافظ قرآن پرسيده اند نظر خدا را راجع به جامعه مدرسين قم بگو. و او آيه اي را خوانده بود که معنايش اين بود: "خدا اينها را هدايت کرده، تو هم پيرو هدايت آنان باش." يعني ناطق نوري را انتخاب کن، نه خاتمي را. و آنگاه گفت: [ اين را به گوش خود شنيدم] ببينيد، اين را من نمي گويم، خدا مي گويد که به حرف جامعه مدرسين گوش کنيد.
حالا همين آقاي خزعلي که آن حرفش را يا سفاهت بايد لقب داد يا تقلب، حامي همه جانبه آقاي مصباح يزدي شده است. آقاي خاتمي هم در دوران رياست جمهوريش چند بار به تئوريزه کنندگان خشونت اشاره داشت و البته منظورش آقاي مصباح يزدي بود. مصباح هم در نماز جمعه در جواب گفت: "در جامعه چند صدايي شما آيا براي صداي من جايي نيست؟" گويي خشونت پروري او جايي هم براي صداهاي ديگر باقي مي گذارد. يک بار هم در خطبه هاي پيش از نماز جمعه آيه اي از قرآن را خواند و از کلمه ارهاب که در آن آيه بود، سوءاستفاده کرد تا تروريسم را تاييد کند. [در زبان عربي امروز، ارهاب به معني ترور به کار مي رود، ولي معناي پيشين اين کلمه البته اين نبوده است]. ولي چنين شخصي با سابقه چنين افکاري البته به درد گروه هاي تند رو مي خورد تا او را به کار گيرند و به مقاصد خود برسند. به هر حال فتنه ايست براي درون و ننگي براي بيرون. من اگر چه از روحانيت دل خوشي ندارم [به دليل سکوت شان در برابر مظالم] اما دستکم براي آبروي خودشان نبايد بگذارند چنين افرادي پيش افتند و نماد حوزه شوند. به قول آن شاعر:بر کشتزار تشنه ما اشگ غم مباراي آسمان ببار پي آبروي خويشگفته مي شود آبشخور اين "ماجرا" حجتيه است... نسبت دادن جريان احمدي نژاد و يا مصباح به حجتيه به نظر من نسبت چندان صحيحي نيست. بلي حجتيه اي ها به امام زمان ارادت مي ورزند، اما اين ارادت ورزي خاص آنان نيست، و در هر فرد شيعه اي يافت مي شود. حجتيه اي ها ضمنا غير سياسي هم بودند و هستند. من مي خواهم در اينجا به کساني اشاره کنم که کمتر ديده مي شوند و آن فرديدي ها هستند. به نظر من سهم بيشتر از آن کسي است به نام احمد فرديد که سال ها در دانشگاه تهران استاد فلسفه بود. پس از آن هم که بازنشسته شد، همچنان در نشر افکارش فعال بود. فرديد، شخصي بود به شدت مريد باز. قبل از انقلاب، بعضي از افرادي که اکنون نامدار هستند، مانند آقاي آشوري و آقاي شايگان، از اطرافيان و حتي مروجان انديشه او بودند. اما بعد از انقلاب، پاره اي از اينان برگشتند و آقاي آشوري نقد ويرانگري بر فرديد نوشت و حق روشنفکري را ادا کرد. فرديد يک شبه پس از انقلاب صورت و سيرت عوض کرد. يعني تاقبل از انقلاب، ذره اي از ديانت و از رسالت در سخنان او ذکري نمي رفت. نه فقط ذکري نمي رفت، که شاگردان نزديک او مي گفتند اعتقادي به هيچ چيز ندارد، و حتي در عمل هم مبالات هيچ يک از محرمات و منهيات شرعي را نداشت. من خودم از آقاي حداد عادل، رئيس کنوني مجلس شوراي اسلامي، شنيدم که فرديد را به ... تشبيه مي کرد. از آقاي دکتر احمد احمدي، نماينده فعلي مجلس شوراي اسلامي، شنيدم که او را ديو مي شمرد. از آقاي دکتر کريم مجتهدي، استاد فلسفه دانشگاه تهران شنيدم که او را خبيث مي خواند. اما پس از انقلاب، ناگهان از آقاي بازرگان و شريعتي هم در دينداري پيشي گرفت. به طوري که آنها را محکوم مي کرد که بنده واقعي خداوند نيستند. يعني فرديدي که به پيروي از هايدگر، دوران متافيزيک را پايان يافته مي دانست، به يکي از عاميانه ترين اشکال متافيزيک رجعت نمود و در اين کار انگيزه اي جز حسادت و طلب قدرت نداشت. اگر هم چيزهاي ديگر بود، خدا مي داند. و چنين آدمي، به ظاهر انقلابي دو آتشه و بلکه صد آتشه شده بود. مرام او، اگر بخواهم برايتان خلاصه کنم، درست همان چيزي است که امروز از دهان آقاي احمدي نژاد و جريان وابسته به مصباح بيرون مي آيد.
ويژگي هاي تفکر فرديد چه بود؟ فرديد به شدت طرفدار خشونت بود. من، خودم به ياد دارم که يکي از شاگردان فرديد، که در کلاس هاي فلسفه علم من هم شرکت مي کرد، يک بار برخاست و به صراحت خطاب به من گفت که هميشه نمي توان با مخالفان استدلال کرد، در مواردي بايد شمشير به کار برد، کاري که بعدا انصار حزب الله به نحو احسن انجام دادند.
فرديد، طرفدار مطلق آقاي خلخالي هم بود . تمام اعدام هاي او را تاييد مي کرد و خلخالي را ذوالفقار علي و پرچم اسلام مي دانست. فرزند خلخالي هم از سرسپردگان فرديد بود و تاييدات فرديد را به پدر منتقل مي کرد. مدتي هم در رايزني هاي خارج از کشور کار مي کرد. اصولا ، يکي از کارهايي که نمي دانم از کجا سازماندهي شد، اين بود که اطرافيان فرديد درپاره اي از نهادهاي فرهنگي رخنه کردند. رخنه اي که تا امروز هم برقرار و باقي است. پاره اي از اينها خصوصا در بولتن هاي محرمانه اي که براي بزرگان کشور، تهيه مي شد، نفوذ کردند. و از اين طريق، افکار خشونت گرايانه را به خورد بزرگان کشور دادند. من اطمينان دارم که پاره اي از تحليل هايي که عليه بازرگان و به اصطلاح ليبرال ها، و بعدها اصلاح طلب ها تهيه شد و به گوش اولياي امور رسيد، دستپخت شيطنت ها و خباثت هاي همين افراد بود.
فرديد، همچنين ضد يهودي بود. ضد يهودي به معناي واقعي کلمه. يعني يهودي ستيزي، که ما نمونه اش را هيچ جا در تاريخ فرهنگ ايران نديده ايم و نشنيده ايم. من در همان اوقات مصاحبه اي کردم و اين نکته را به صراحت گفتم که در کشوري ـ يعني ايران ـ که هيچگاه با يهوديان مسئله نداشته، سخن ضد يهود گفتن، هيچ نيست جز آب به آسياب دشمن ريختن و تفرقه بيهوده و ناروايي پديد آوردن.
از نظر آقاي فرديد، فيلسوفان به دو دسته تقسيم مي شدند. فيلسوفان يهودي و فيلسوفان غير يهودي. فيلسوفان يهودي، هر چه بودند و هر چه گفته بودند، مردود بود و حاجت به تامل و تفکر در سخنانشان نبود. [مثل برگسن، سپينوزا، پوپر و ...]. او اين ضد يهودي بودن را از استادش، هايدگر، آموخته بود که البته طرفدار نازيسم و فاشيسم بود و امروزه هيچکس در اين موضوع شکي ندارد و کتاب ها در اين زمينه نوشته شده است؛ گرچه طرفداران ايرانيش سعي در پوشاندن آن دارند.اينان اگر حمله به ليبراليسم مي کنند، از موضع فاشيسم است نه اسلام يا سوسياليسم يا چيز ديگر. حمله شان به فراماسونري هم از همين موضع است. به ياد داشته باشيم که موسوليني هم مي گفت دشمن ترين دشمنان نازيسم، فراماسون ها هستند. يعني متاسفانه قسمت منفي و منفور فلسفه هايدگر سهم ما ايرانيان شده است.اينکه مي گويم قسمت منفي و منفور آن به اين دليل است که تقريبا تمام کساني که در ايران دم از هايدگر مي زنند زبان آلماني هيچ نمي دانند، حتي خود فرديد هم با اينکه مدتي در آلمان مانده بود زبان آلماني درستي نمي دانست. نه او و نه شاگردش رضا داوري، هيچگاه حتي يک پاراگراف از کتاب هاي خود هايدگر را در سر کلاس درس مطرح نمي کردند و هميشه در اطراف فلسفه هايدگر بدون استناد سخن مي گفتند و نهايتا هم براي استبداد نظريه پردازي مي کردند.
فرديد، ضد حقوق بشر هم بود . يکي از شاگردانش، يعني آقاي رضا داوري، سال ها پس از مرگ فرديد در روزنامه بيان ـ که صاحب امتيازش آقاي محتشمي پور بود ـ صريحا مقاله اي بر ضد حقوق بشر نوشت که حقوق بشر، حيله کثيف بورژواها عليه کارگران و محرومان است. آقاي داوري به اين طريق، در همان بحبوحه که انصار حزب الله تازه سر برآورده بودند و عرصه را بر اهل فکر و فرهنگ، تنگ کرده بودند، چنين امتيازي را به آنها داد، و چنين باجي را پرداخت، تا بعد بتواند سر از مقامات بالا درآورد.او امروز بر مسند رياست فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي نشسته و پاداش خود را گرفته است. رضا داوري قبلا هم چنين دروغي را، يعني مخالفت با محرومان و کارگران، در روز روشن به پوپر نسبت داده بود و وقتي که ناقدان از او خواستند که جاي نقل قول رادر کتاب جامعه بازنشان دهد، که البته هرگز در کتاب يافت نمي شود، از آن طفره رفت و در عوض نوشت: من پوپري نيستم که دروغگو باشم.
يک تعليم ديگر آقاي فرديد به شاگردانش، اين بود که به آنها مي گفت هر چه در جهان درباب عدالت، حقوق بشر، دموکراسي، مدارا و آزادي گفته مي شود، همه دروغ است. و همه سازمان هاي فرهنگي و سياسي جهاني توطئه گرند و مدار عالم بر عدم صداقت و بر ريا و بر قدرت شيطاني، مي گردد؛ و لذا شما هم در ايران اصلا گرفتار اين الفاظ و مفاهيم قشنگ نباشيد و کار خود را با خشونت پيش ببريد. به گمان وي جهان يک استاد اعظم دارد که همان فراماسون ها و صهيونيست ها هستند و تمام سازمان هاي بين المللي آلت دست آنها و همه چيز بازي و تئاتر است. شما ديديد که کيهاني ها در مصاحبه با احسان نراقي نزديک به 20 سال پيش درست همين مطالب را ساده لوحانه و طوطي وار تکرار مي کردند. نراقي هم در جواب شان گفت برويد چهار بمب در چهار گوشه زمين بگذاريد و آن را منفجر کنيد و همه را راحت کنيد. ما به وضوح خشونت پروري و خشونت ستايي را در فرديد مي ديديم، و همين طور در شاگردانش؛ تا جايي که من حتي شنيدم سعيد امامي هم دورا دور شاگرد فرديد بوده است. خشونت پروري و خشونت ستايي، گوهر مکتب فرديد بود.
خوشمزه اينکه آقاي فرديد، پس از انقلاب، يک امام زماني تمام عيار هم شد. او چنان شوق مزورانه اي به امام زمان نشان مي دادکه هيچ عضو حجتيه به گرد او نمي رسيد. به همين دليل، من امروز حرف هايي را که در اين باب مي شنوم، به حجتيه نسبت نمي دهم، و احساس مي کنم آنچه فرديد و شاگردانش مي خواستند، عملا اتفاق افتاده است؛ و حرف هاي او از دهن مصباح واحمدي نژاد و ديگران بيرون مي آيد.
اين تفکر به چه مسيري مي رود؟اين مجموعه باعث مي شود که نشانه هاي يک انحطاط فاجعه آميز را در مسير انقلاب ببينم. به ويژه آنکه شاگردان و اطرافيان فرديد، به مقامات بالا هم رسيده و جاهايي را در نهان و آشکار، اشغال کرده اند. در رايزني هاي فرهنگي، در نهادهاي فرهنگي، در بولتن ها، در روزنامه ها، در وزارت ارشاد، خصوصا روزنامه کيهان و غيره. يهودي ستيزي او، الان به شکلي افراطي [و ناآگاهانه] از دهان احمدي نژاد بيرون مي آيد. همين طور است قصه امام زمان. نفوذ اينها در همه جا هست. من خود حدود يک سال پيش از زبان رهبري چيزي شنيدم که برايم بسيار تکان دهنده بود. آقاي خامنه اي در همدان براي جمعي از جوانان سخنراني کرد. در آنجا ـ چنانکه در روزنامه ها آمد ـ به جوانان گفته بود "به سراغ افکار بلند و تازه برويد، نه به سراغ افکار منسوخ. مثلا فيلسوفي به نام پوپرکه افکارش منسوخ شده، اما هنوز کساني دنبال او مي روند." اين حرف براي من مهم بود، نه از آن جهت که حرف ناصحيحي بود [حرف ناصحيح در دنيا بسيار است] بلکه از اين جهت که اين سخن از دهان آقاي خامنه اي بيرون مي آمد. همه مي دانند که آقاي خامنه اي نه فلسفه مي خواند، نه فلسفه مي داند [برخلاف آقاي خميني]، و شايد بنا بر تربيتي که در مکتب مشهد پيدا کرده، به فلسفه ورزي اعتقادي هم نداشته باشد. بالاتر از آن، او با فلسفه جديد اروپايي هيچ آشنايي ندارد، و مطمئنم که از محتواي فلسفه پوپر هم اطلاعي ندارد. اما چرا اين پوپر ستيزي از دهن آقاي خامنه اي شنيده مي شود؟ من هيچ پاسخي ندارم جز نفوذ مکتب فرديد در آن بالا. يکي از کارهايي که فرديد کرد، و شاگرد او داوري هم ادامه داد، يک نوع پوپر ستيزي هيستريک در ايران بود. آنها پوپر را مورد حمله قرار دادند تا از وراي او به دموکراسي و آزاديخواهي حمله کنند. موضع شان چنانکه گفتم فاشيسم بود. دليل فرديد عليه پوپر دليل فلسفي نبود، بلکه اين بود که هلموت اشميت، صدر اعظم آلمان، بر کتاب پوپر مقدمه نوشته است! دليل داوري هم اين بود که پوپر ولايت ندارد. اينها مطالبي بود که به نام فلسفه به خورد دانشجويان دپارتمان فلسفه داده مي شد.
شايد هم از اين طريق براي شما پيام مي فرستادند.بله، اينکه درست است، اما همه سخن اين است که چرا پيام را در قالب هاي فرديدي مي دادند. نکته اينجاست. اگر قرار بر مخالفت با فلسفه و فلاسفه غرب است، ده ها فيلسوف ملحد و غير ملحد هستند که مي توان از آنها نام برد و محکوم شان کرد. مگر برتراند راسل، سارتر، کارناپ و امثال اينها انديشه هايشان صائب يا اسلامي است؟ يا خواننده ندارد؟ و حتي هايدگر و متافيزيک ستيزيش، مگر با اسلام سازگار است؟ آقاي داوري در اين ميان سخني گفت که در تاريخ فلسفه برق مي زند. او براي دفاع از ولايت فقيه چنين مطرح کرد که افلاطون مدافع ولايت بوده است و آقاي پوپر، مخالف ولايت. و با گفتن اين حرف جايزه خود را هم گرفت.
آقاي دکتر، عجب ملغمه اي شد. فرديد و مصباح و ...بله. اين ايده که مردم هيچ و پوچند و راي شان کمترين بهايي ندارد، که حرف دل و زبان مصباح و ياران اوست، عين حرف هاي فرديد است. او به تبع نازي ها و هيتلر، دموکراسي و راي دادن را در جميع سطوح مسخره مي کرد و فقط به پيشوا معتقد بود.
دولت پنهان. منافع اقتصادي باندهاي مختلف. گروه هاي طالباني...با چه مجموعه پيچيده اي رو به رو هستيم به اين ترتيب.بله، بگوييد فاشيسم پنهان. مجموعه بسيار پيچيده، زشت، کريه المنظر و کريه الباطني پديد آمده است. من واقعا فرديد را براي دولت کنوني، مثل اشتراوس مي دانم براي دولت بوش.
لوي اشتراوس؟بله، مشهور است که نئوکان ها به او متکي هستند و وامدار و الهام گيرنده از او. فرديد هم کم و بيش دارد چنين نقشي را بازي مي کند. با اين تفاوت که اشتراوس يک فيلسوف منظم بود با تاليفات متين و سنگين [اگر فرديد نگويد او هم يهوديست] اما فرديد چه داشت، جز يک ذهن پريشان و يک زبان هذيان گو و دشنام گو؟ کمترين دشنامش به مخالفانش اين بود که آنها فراماسون هستند.
و مصباح هم ادامه دهنده راه او؟بلي، البته مصباح تئوريسين جريان خشونت پروري نيست، کارگزار آن است. آن کساني که افکار اصلي را پروراندند و خشونت گرايي را تئوريزه کردند، يهودي ستيزي را در جامعه و حداقل در ميان عده اي ترويج کردند، استفاده افراطي و نادرست از ظهور امام زمان را آموزش دادند و به طور کلي از دين استفاده ابزاري کردند، مردم و راي شان را هيچ و پوچ دانستند، تمام سازمان هاي جهاني را مشغول توطئه عليه جمهوري اسلامي نشان دادند، دموکراسي غربي را مسخره کردند، حقوق بشر را مورد تحقير و تمسخر قرار دادند، همه دستاوردهاي نيکوي بشري را زير لواي مفهوم بي معناي غربزدگي تقبيح و تکذيب کردند، و مدارا و تسامح را مخنث بودن نام گذاري کردند و ... همين طايفه فرديدي ها بودند. همه کساني که فرديد را مي شناسند، و پاره اي از اطرافيان او را، مي دانند که اينها مطلقا اعتقادي به دين و به خدا ندارند. آنچه برايشان مهم است، مطرح بودن است و به قدرت رسيدن؛ و پاره اي از آنها هم به مقاصد خود رسيده اند. حالا که چنين اتفاق شومي در پيش چشم ما در جامعه افتاده، بايد ريشه هايش را شناخت.
و اين بحث اسلاميت و جمهوريت...اينها همه جنگ زرگريست. به قول مولانا "همچو جنگ خر فروشان صنعت است". آقاي خميني هم مردم دار بود، مردم مدار نبود، و از سخناني که گفته، هم مي شود به نفع جناح مصباح استفاده کرد، و هم عليه او. لذا استنادات نقلي، هيچ کس را به جايي نمي رساند. وقت آن است که عقلاي قوم با بازشناسي و با بررسي آسيب شناسانه اين پديده، دوباره آب رفته را به جوي برگردانند. البته اگر شدني باشد. بايد با در نظر گرفتن مصالح قوم، بنا را بر عقلانيت و بر مديريت علمي بگذارند، و از اين همه تکيه بر عاطفه و جهالت و گاه حتي تقلب ديني، بپرهيزند و از دستاوردهاي نيکوي بشري با اعتماد به نفس و شجاعت استفاده کنند.
حتما صحبت هاي آقاي خاتمي را شنيده ايد. در باب تحجر و پيوستن به صفي که بن لادن در رأس آن است. اما براي من نکته جالب اين است که اينها کجا بودند؟اينها که من گفتم، بودند، اما تک افتاده و ناتوان بودند. به تعبير رايج، آبي براي شنا پيدا نمي کردند. بعد از انقلاب، رفته رفته اين آب براي شنا، پيدا شد. انقلاب معمولا افراد پاتولوژيک و آنورمال را بالا مي آورد. ضمن اينکه هميشه وقتي يک جريان دموکراتيک و اصلاح طلب، ناموفق مي شود، راه بر خشونت گرايي و خشونت ستايي، باز مي شود. يعني دور به دست افراد راديکال مي افتد و اين آرايي که قبلا در حاشيه بود، مي تواند به متن راه بيابد. يک عده هم به دليل مرعوب بودن، در مقابل اين جريانات دم نمي زنند. در عين حال بي انصافي است اگر بگوييم عموم مردم جامعه ما به اين افکار دل بسته اند، يا از اينان طرفداري مي کنند. قطعا چنين نيست. مخصوصا جامعه درس خوانده و کتاب خوان ما، تمايلي به اينگونه مشي هاي افراطي ندارد، اما متاسفانه قدرت هم ندارد و سخنانش فعلا ناشنيده مي ماند، تا وقتي که فرصت مناسبي پيدا شود. آقاي خاتمي لطف مي کنند و نام متحجر بر آنها مي گذارند. اين جريان افراطي شايسته هيچ نامي جز فاشيسم نيست. همه آثار و علامت هاي آن را دارد. اين حررفي نيست که من الان بگويم. در سال 1365 در دانشگاه تهران دو سخنراني کردم تحت عنوان مباني تئوريک فاشيسم و هشدار لازم را دادم، اما کو گوش شنوا؟ آقاي خاتمي آن وقت از سخنراني خوشش نيامد و پيام تندي براي من فرستاد، اما بعدها خودش گرفتار آنها شد و امروز همه مملکت گرفتار آن جريان واپسگراست. حالا جالب اين است که شهرداري آقاي احمدي نژاد به بنياد فرديد قول فضا و بودجه داده است تا خيمه و خرگاهي به پا کنند و آش فاشيسم فرديدي را بيشتر هم بزنند. روابط را مي بينيد؟
اين جريان، ايران ما را به چه سمتي مي برد؟باور کنيد اين جريان ما را از طالبان هم عقب تر خواهد برد. طالباني ها، آن طور که مي ديديم و مي شناختيم، افرادي بودند که در اسلاميت شان صادق بودند، و به خيال خودشان به وظيفه ديني شان عمل مي کردند؛ ولي من در کثيري از کساني که در اين جريان فرديدي حضور دارند، مطلقا صداقت ديني نمي بينم. صرف منفعت پرستي و قدرت پرستي است و اين بسيار فاجعه آميزتر است. در موقع حساس، نه دفاع از وطن خواهند کرد، نه دفاع از دين. طالبان به هر حال، به معناي واقعي راديکال بودند، و حتي وقتي آمريکا گفت بن لادن را تحويل بدهيد، ندادند و پاي جنگ و ويراني رفتند؛ اما در اين افراد شما چنين ايستادگي را نمي بينيد. يک کمي اوضاع سخت بشود، اينها اولين کساني خواهند بود که همه چيز را رها و به ملت پشت خواهند کرد. کاش اينها سابقه درخشان انقلابي داشتند، کاش صداقت ديني شان را به اثبات رسانده بودند، کاش اهل وطن دوستي بودند. هيچ کدام اين چيزها نيست و همين ما را به آينده بسيار بدبين مي کند.
پس عجيب نيست که متحدين اينها هم مافياهاي اقتصادي باشند، و بي وطنان و ...دقيقا. اينجا انواع منافع خوابيده، چه منافع مربوط به قدرت، چه منافع مربوط به ثروت. به همين سبب قصه مبارزه با مفاسد اقتصادي هم هيچ وقت به جايي نمي رسد. فقط بعضي از افرادي که متعلق به جناح مقابل اند، رسوا و بدنام مي شوند و همين و بس. مي دانم که اين منافع چنان دل ها را سخت کرده که حرف هاي امثال ما به جايي نمي رسد، اما به دينداران مي گويم، دستکم به خاطر دين تان مراقب اين دين فروشان ولايت فروش بي اعتقاد باشيد. نيکخواهان دهند پند وليکنيک بختان بوند پند پذيرپند من گرچه نيک خواه توامکي کند در تو سنگدل تاثير؟حالا اگر سئوالات شما تمام شده من هم نکته اي را در پايان بيفزايم.
بفرماييدقصه و غصه اصلي من اين است که آنچه به نام استبداد بر کشور ما مي رود، همه اش را به پاي دينداران و فقيهان نبايد نوشت و "دين خويي" را نبايد عامل اصلي آن پنداشت. در اين ميان پاره اي از فيلسوف نماهاي بي اعتقاد هم بودند و هستند که براي منافع عاجل و مادي خود و براي نزديکي به مراکز قدرت، نظريه پردازي براي استبداد کردند، و از افلاطون و هايد گر و ... مايه گذاشتند و آن را به خورد بعضي روحانيون دادند و آنها هم شاد از اينکه پشتوانه فلسفي و روشنفکري را با خود دارند، راحت بر اريکه استبداد تکيه زدند و دمار از روزگار آزادي برآوردند و اطمينان يافتند که آزادي، مدارا و حقوق بشر، همه مظاهر نفسانيت غرب اند و لذا مطرودند. اين داستان تراژيک فلسفه در کشور ماست. فلسفه در طول تاريخ ايران زمين، هيچگاه اينقدر سياسي نبوده است. آن هم به معناي منفي و مذمومش. به نام ها نگاه کنيد: مصباح يزدي، حداد عادل، احمد احمدي، احمد فرديد، رضا داوري، علي لاريجاني و...همه پايي سست در فلسفه و پايي محکم در استبداد سياسي دارند.
در ايام حج، به آيين اسلام مي انديشيدم و به موسس آن محمد ابن عبدالله، که رحمت للعالمين بود و اينکه به نام او چه بي رحمي ها و جفاها با خلق مي کنند. قصيده اي بر قلم رفت:خرد آن پايه ندارد که بر او پاي گذاريبختياري تو و بر مرکب اقبال سواريچون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟نورپايي که چنين با دگران فاصله داريدولتي، اختر اقبال بلندي که بخنديرحمتي، سينه آبستن ابري که بباري .....تا آنجا که:به خدايي که تو را شاهد سوگند قلم کردکه حريفان قلم را به فقيهان مسپاری
ديدم انصاف نيست ما در کشور با فلسفه دراياني رو به روييم که از شر آنان بايد به فقيهان پناه برد. نعوذ بالله من الشيطان الرجيم.
دریافت با ایمیل
برای دریافت روزانه‌ی مطالب روز آدرس ایمیل‌تان را وارد کنید:
-->
دریافت با ایمیلبرای دریافت روزانه‌ی مطالب روز آدرس ایمیل‌تان را وارد کنید:
استفاده‌ی غیر تجاری از مطالب «روز»‌ تنها بر اساس پروانه‌ی کریتیو لایسنس و به‌طور مشروط آزاد است.
Rooz Online
Online newspaper in Persian, published by expatriate Iranian journalists

Hossein Derakhshan









-->
var site="s21roozonline"



پنجشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۴

بيانيه مطبوعاتي كانون بيان در ارتباط با چاپ كاريكاتور حضرت محمد (ص)

بيانيه مطبوعاتي كانون بيان در ارتباط با چاپ كاريكاتور حضرت محمد (ص)


دو گانگي غرب در بر خورد با آزادي بيان عليه مسلمانان ،‌ترويج كينه و نفرت و جاده صاف كن ارتجاعيون مذهبي است.



(اي محمد) تمام پيغمبران قبل از تو را مسخره كردند. سوره انبيا - 41

سلمان رشدی در کتاب خود آيات شيطانی عملکرد مسلمانها و رهبران کنونی مسلمانها و بخصوص خمينی را نقد کرده بود . و ي منظورش بيشتر عملكرد مسلمانها بود تا اسلام.
اما اين کار سلمان رشدی روحانيون واپس گرا را واداشت که بنام خدا فتوي قتل اور ا صادر كنند و چهره اي غير واقعي از اسلام محمد (ص) به دنيا نشان بدهند.
در ان زمان غرب بدرستي از آزادي بيان وي دفاع كرد.

چند سال بعد روژه گارودی ،‌مارکسيست مسلمان شده فرانسوي كتابی بنام “تاريخ استوره های يهود “ که در مورد نژادپرستی غرب عليه اقليتهاي قومی و مذهبی بود را نوشت.
کتاب وي توقيف شد . متعصبين يک کتابخانه را در پاريس که جسارت کرده بود و اين كتاب را بفروش مي رساند سوزاندند!
متاسفانه غرب در مورد دستگيري و دادگاه روژه گارودي و آزادي بيان موضعي نگرفت.

در بسياری از کشورها ودر اکثر ممالک اروپائی ، فقط اظهارعدم و شک کردن در جنايات هيتلر در کشتار يهوديان ، نه تنها آزادی بيان تلقی نميشود ، بلکه عواقب جدی و پيگردهای قانونی شديد نيز به دنبال دارد .
به عنوان نمونه ،‌در کانادا ارنست زوندل را پس از 47 سال زندگی در اين کشور ، از سن 19 سالگی يعنی از سال 1958 ، به دنبال نپذيیرفتن کشتار يهودیان ، پس از چندين بار دادگاهی كردن ، نه تنها او را از شهروندی کانادا محروم کردند ، بلکه حتی اجازه ماندن در کانادا را نيز به او نداده و او را از اين کشور اخراج نمود ند و به آلمان ، محل زادگاه اصلی وی فرستادند که در آلمان نيز مجازات های سنگين در انتظار وی بود .
يكي از رهبران سرخپوست كانادا كه به مهاجران و يهوديان در 2004 انتقاد نادرست كرده بود وي را به دادگاه كشاندند.

در اين باره هم هيچ كدام از ين اين مدافعين " آزادی بيان " دم بر نياورند و بعضي ها هم از اينمكه مورد حمله سيستماتيكي و دادگاه روبرو شوند سخني بيان نكردند.

از سوي ديگر شخصی همچون احمدی نژاد رئيس جمهوري كه در يك انتخابات غير دموكراتيك به قدرت رسيد نيز موضع مشابهی در انكار جنايات نازی ها عليه قوم يهود ميگيرد که در پی آن مخالفت و احساسات جهانيان را بر انگيخت.



حال دوباره در سال 2006 کاريکاتورهای پيامبر اسلام راتحت عنوان آزادي بيان چاپ ميکنند . دولت دانمارك به اعتراضات صلح اميز و مدني 120 هزار مسلمان دانمارك نه تنها اعتنا ئي نمي كند بلكه تقاضاي ديدار با سفيران كشورهاي مسلمان عليرغم عرف ديپلماتيك را رد ميكند . در اين راستا بسياري از مطبوعات غرب نه تنها اين عمل را تقبيح نمي كنند كه به بازچاپ انها اقدام مي كنند كه بيشك اسلام ستيزي در چاپ اين سري از عكسها ، بوضوح پيداهست.

كشتار يهوديان از انتشار كاريكاتورهاي ضد سامي در 1938 شروع شد. كاريكاتوري از ارنست هايمر بنام “‌خداي يهوديان پول است“ .

شكي نيست كه انتقاد به اسلام و يا هر مذهب و تفكر و ايدولوژي تفاوت اساسي با توهين دارد. آيا چاپ كاريكاتورحضرت محمد به عنوان يك خوك كه حتي در غرب هم حيوان كثيفي بشمار مي ايد در حال نوشتن قران آزادي بيان هست؟

(اي محمدبه مردم بگو )“خدا براي شما از دين همان چيز ي را قانونگذاري كرده است كه نوح را به ان سفارش كرده است و همان چيزي است كه بتو وحي كرديم و همان چيزي است كه ايراهيم و موسي و عيسي) را به ان سفارش كرديم،‌كه دين را بر پا داريد و در ان دچار تفرقه نشويد. اين چيزي ااست كه مشركين را به آن دعوت ميكني براي انها سخت است . خدا هركس را بخواهد انتخاب ميكند و هر كس كه به سوي ا وبر گردد را هدايت مي كند.“ سوره شورا -آيه 42


تر ويج كينه توسط متعصبين مذهبي

دوگانگی غرب نسبت به آزادی بيان وسيله ای ميشود كه ان عده از رهبران مذهبي كه ادامه قدرتشان بر نااگاهي پيروان شان نهفته است دستاويزي براي سردادن شعار “ وا اسلاما “و وا محمدا “ در جهان اسلام باشد و افراطيون يهوري و ميسحي را تحريك مي كند كه در تقابل شعار “ وا يهود“ ا و “وا مسيحا“ سر دهند . كار يكه بر نفرت و كينه توزي د رجهان مي افزايد .

گسترش كينه حتي غرب اسلام ستيز را هم از عواقب منفي ان در امان نخواهد گذاشت. فرهنگ تعامل و مدارا بين مذاهب و ملل جاي خود را به دشمني بيشتر خواهد داد. و اين مردم دنيا هستند كه بهاي انرا خواهند پرداخت.
و البته غرب مسوليت تاريخي اين اتش افروزي را هم بايد به عهده بگيرد.
براي مبارزه با جهل و تعصب روشنائي دادن لازم است ولي نه آتش بپا كردن كه اولين قرباني ان آزاد يبيان مطبوعات خواهد بود.
به اميد تحمل بيشتر و فهميدن عقايد و مذاهب و فرهنگ هاي ديگر براي داشتن يك دنياي بهتر براي همه مردم دنيا. پيامبران براي برقراري عدالت امدند .



8 فوريه 2006
كانون بيان -تورنتو (‌كانادا )

كانون غير انتفاعي فرهنگي سياسي اجتماعي ايرانيان مسلمان

وب لاگ كانون بيان www.kanoun-e-bayan.blogspot.com

چهارشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۴

با گام هاى كبوتر سوسن شريعتي

يادداشتى براى سالگرد انقلاب اسلامى
با گام هاى كبوتر
سوسن شريعتى

من تغيير مى كنم، تو تغيير مى كنى، او تغيير مى كند و اين يعنى اينكه ما تغيير كرده ايم و آنها نيز. عجب؟ تغييركردن يعنى آن قبلى نبودن، ديگرى شدن و يا وانمودن. از وضعيتى درآمدن و در جايگاه جديدى نشستن، پشت به چيزى كردن و به جلو نگريستن. خيانت كردن: خيانت يعنى خروج از صف و رفتن به سوى غيرمترقبه. (كوندرا) پس راست مى گويند- همه كسانى كه تغيير نكرده اند در هر جبهه و هر دسته اى- لابد همه كسانى كه تغيير كرده اند، جايى- جورى كمى خائنند. از تغييرات مثلاً در همين بيست و چند سال اخير پس از انقلاب مى توان شروع كرد. (به خوب و بدش كار نداريم)- دنبال وحدت هم كه باشيم از خلال تكثر است. ترس از تفاوت كمتر شده است و درك از وحدت مشروط تر. درست است كه هنوز هم به كنترل و مديريت تفاوت انديشيده مى شود- همان تفاوتى كه الساعه است سر زند به تزاحم- اما در روش ها تجديدنظر شده. استفاده از خشونت به قصد كنترل تفاوت، غالباً از سر ترس است. همين كه براى كنترل تفاوت و تزاحم به سراغ راه هاى ديگر رفته مى شود، يا راه قبلى را البسه جديد به تن مى كنند، خودش تغيير مهمى است. همين كه رودربايستى هاى ما عوض شده اصل ماجرا است. - درك كله قندى (تعبيرى از شريعتى) از آدم كم رنگ تر شده است. انسان كامل، شده است انسان ممكن. انسان ممكن به همه معانى: زبر و زرنگ، اهل معامله و بده- بستان، چشم پوشى، از آن نوع اگر زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز. نستيز، بنشين و برخيز با هر كسى، در هرجايى تا اموراتت بچرخد، تا زندگى ادامه پيدا كند. فهم اين نكته كه بدها همه بد نبودند و خوب ها همه خوب. يا نه! بدها هم اگر واقعاً بد بودند، آنقدر هم كه فكر مى كرديم ما خوب نبوديم. - آدم ها ديگر «خشك» نيستند (تعبيرى قديمى). كمتر هستند. از اينكه خيس شوند پرهيز نمى كنند. كمتر پرهيز مى كنند. دوستى به تلخى مى گفت: «دلت خوش است ما فقط غواصى مى كنيم در سطح آب». عيبى ندارد. همين كه مى گذارند آب بيايد و به آنها بخورد، حداقلش اين است كه نمى خشكند، رطوبت آنها را- ما را- نرم مى كند. ديگر نه مى شكنند و نه مى شكانند. تازه، ديرتر هم آتش مى گيرند.-از آسمان آمده ايم زمين. از همين رو وعده هم كه داده مى شود، وعده رستگارى و فلاح نيست. از مسكن گفته مى شود و كار، امكان ازدواج، پول نفت وسط سفره (از اين تصوير مادى تر ممكن نيست). راه رسيدن به دل ها، شده است زمين و مائده هاى زمينى. - هم شرقى ايم و هم غربى برخلاف بيست سال پيش كه نه آن بوديم و نه اين.- ديگر مشت نداريم. انگشتانمان پنهان شدن در پس مشت را فراموش كرده است (نيچه برعكسش را مى گفت: ...«مشت ندارند. انگشتانشان پنهان شدن در پس مشت را نياموخته است») و اين يعنى اينكه «...بايد گردد..» شده است «شايد گردد»، «اى كاش مى گرديد» و يا اينكه «حيف! ديدى نگرديد؟» - ديگر«مرگ بر بى طرف» شنيده نمى شود. برعكس! هرچه بى طرف تر، حكيم تر، فاضل تر، بيشتر اهل سازندگى. هم دنيايش بيشتر و هم آخرتش مصون. برعكس! هم دنيايش مصون و هم آخرتش بيشتر.- فراموشى و بى حوصلگى از يادآورى گذشته، به خصوص گذشته نزديك. از باستان ايران و صدر اسلام بسيار مى شنويم اما از همين تاريخ در دو قدمى خود، كمتر صحبتى است. ذكر خاطره اى و بيان حسرتى و ابراز پشيمانى اى و همين. - دلمان براى آن ديندارى نرم و مهربان بزرگوار و بخشاينده و عميق بى تظاهر پرتوسل و پرتوكل مادربزرگ هايمان، دوباره تنگ شده است (ديدن فيلم «وقتى همه خواب بودند»، همه را حسرت زده مى كند) همان نوعى كه ما از ورزيدنش ناتوانيم و استعدادش را از دست داده ايم. - هم عشق را مى خواهيم و هم آزادى را. (قبلاً به تبعيت از شاندور پتوفى شاعر مجار مى گفتيم: هر دو را مى خواهيم. قلبمان را فداى عشقمان مى كنيم و عشقمان را فداى آزادى) اكنون اما از اين شوخى ها نداريم. هر دو را مى خواهيم بى هيچ ايثارى.- اعتمادمان را از دست داده ايم، هم به ديگران و هم به نفس مان و اين يعنى اينكه ديگر ذكر مكرر بدى هاى ديگران- از ما بهتران- ما را به خوبى خودمان مطمئن نمى كند. گيرم آنها بد و «از بد، بدتر»، و بى ما چيست و كجا است؟ هرجا رفته است بگوييد برگردد......قس عليهذا، غرض از ذكر اين بديهيات، طرح دو پرسش است و چند پاسخ محتمل:الف: از اين تغييرات خودمان چقدر خبر داريم؟ يا اگر خبر داريم، چه نظرى در آن باره داريم؟ اگر خبر داريم و نظر نيز، چقدر به روى خود و ديگران مى آوريم. در اين تغيير و تغير، كى به كى شبيه شده است و چه كسى و كسانى دست از شباهت به خود برداشته اند؟ ب- ما در اين تغيير، احساس خيانتى را با خود يدك مى كشيم و يا اين حركت با زمان و يا در زمان را عين وفادارى مى دانيم؟ چقدر به آن مفتخريم و تا كجا از آن شرمسار؟ وفادارى به چى، به كى؟ به ديروز يا به امروز، به زندگى بت به تاريخ؟ در نتيجه موضوع اصلى فهم نسبت «تغيير است و خيانت» از يك سو و «وفادارى و ثبات» از سوى ديگر و البته كيفيت تجربه آن نسبت. اشكال ما در اين است كه ما يا تغيير مى كنيم اما خودمان را به كوچه على چپ مى زنيم و يا اينكه تغيير مى كنيم. و خودمان خبر نداريم و يا اينكه تغيير مى كنيم و صدايش را درنمى آوريم.دسته اول جورى رفتار مى كنند كه گويا هميشه همين جور بوده اند. وعظ مى كنند و درس اخلاق مى دهند و قضاوت مى كنند. دومى ها تغيير بر آنها حادث مى شود و به اين موضوع فكر نمى كنند و سومى ها غالباً براى نشان دادن اينكه تغيير كرده اند، غالباً كمى به جلو مى خزند، دهانشان را به گوش تو نزديك مى كنند و با صميميتى نابهنگام در گوشى زمزمه مى كنند كه مثلاً: «...خودشان هم خبر دارند، اما...»... خوبى تغييرات در گوشى و «پشت پرده اى» در اين است كه بطئى، بى سر و صدا، «با گام هاى كبوتر»، احتمالاً عميق و ريشه دار نه به قصد تحريك و تهييج بلكه به گونه اى طبيعى شكل مى گيرد. يقه اين گونه اتفاقات را نمى شود گرفت چون ناگهانى نيست و متولى رسمى ندارد. تنبيه شان نمى شود كرد. گناه نيست كه مجازاتى در پى داشته باشد، جرم نيست كه حكم بخواهد. بى آنكه بفهمى چگونه، آرام آرام در برابرت قد مى كشد و تو فقط مى توانى از خودت بپرسى: از كى اين جورى شد، كى قرار بود اين جورى شود، اصلاً قرار نبود و... اين خوبى اش. اما مثل هر موجود زنده و واقعيت زنده اى، از خوبى گذشته، بدى هايى هم دارد. بدى ماجرا، در اين خوبى تغيير، همين است كه پشت پرده اتفاق مى افتد و روشن نيست مسئوليت تدارك آن با كيست؟ اگر همه بپذيرند كه تغييرى است مبارك، هزار متولى پيدا مى كند و اگر تغييرى منفى قلمداد شود هر يك به گردن آن يكى مى اندازد. مثلاً همين مقوله آزادى. اگر آزادى به دل ها بنشيند مسئولين مى گويند ما داديم و مردم مى گويند ما گرفتيم و اگر سبكسرى و لاقيدى به نظر آيد مسئولين مى گويند مردم بد شده اند، شئونات رعايت نمى شود و از مردم مى شنوى كه پس اين مسئولين كجايند؟ و بر همين منوال موضوعاتى چون سياست، جمهوريت، عدالت و...وقتى تغييرى اتفاق بيفتد و هيچ كس مسئوليت خوب و بدش را با هم بر عهده نگيرد، طبيعتاً امكان اينكه به يك آگاهى عمومى مشروع و قانون تنظيم كننده رفتار اجتماعى، تبديل شود بسيار ضعيف است. اراده اى معطوف به تغيير، كجا و اراده اى معطوف به گريز كجا؟ مى شود اسكيزوفرنى و يا ساديسم، مى شوند علائم بيرونى يك بيمارى، يك وضعيت نابهنجار. تغيير را تا به رو نياورى ريشه نمى دواند. مى شود حادثه، موجى كه مى آيد و مى رود. هم مى تواند خانمان برانداز باشد و هم اين امكان هست كه با خود هدايايى هم بياورد. در هر دو حال تو بر ساحل نشسته اى بى آنكه بتوانى پس از موج را پيش بينى كنى. اعتراف به تغيير از چندين منظر مفيد است: از منظر اخلاقى و نامش مى شود صداقت، شفافيت، دو دوزه بازى را كنار گذاشتن، تمرين تواضع و انسانيت. از منظر اجتماعى: پيوند زدن تجربه هاى فردى با وجدان اجتماعى، سخن گفتن از خود را آموختن و آموزاندن، از ناخودآگاه به مرتبه آگاهى سرك كشيدن، بالا بردن پذيرش مسئوليت و گسترده كردن حوزه آن، از همه مهمتر اميد را تبديل كردن به يك پروژه. از منظر تاريخى: تدارك آگاهانه و قطعى ورود به مرحله ديگر فرهنگى و تاريخى، در جا نزدن و فاجعه را مكرر نكردن و خلاص شدن از شر اين دلخورى قديمى كه چرا ما حافظه تاريخى نداريم. اعتراف به تغيير در نتيجه از اين رو مهم است كه ما مطمئن به افتادن اتفاق مى شويم، همان اتفاقى كه موجب شده است ما شبيه ديروزمان نباشيم، همان اتفاقى كه چه ميمون باشد چه شوم بايد اول به آن اعتراف كرد تا سپس بتوان به ثبت آن و دفع اين اقدام كرد. درست است كه ما در چهارچوب استعدادهايمان تغيير مى كنيم اما خروج از وضعيت پشت پرده اى و در گوشى، استعداد ما را ارتقا خواهد بخشيد و نامش مى شود، انقلاب فرهنگى. و اما خيانت! در اين تغييرات خيانتى صورت گرفته است؟ اين خروج از صف و رفتن به سوى غيرمترقبه؟ هيچ كس خائن را دوست ندارد. شايد از همين رو است كه كمتر كسى تغيير را به رومى آورد. هر كس مدعى است كه آن يكى شبيه او شده است. يكى مى گويد: «خوب! مى بينم كه دست از بچگى برداشته اى.» و ديگرى باد به غبغب مى اندازد: «ما كه گفته بوديم». هر دو راست مى گويند. هم اين به سر عقل آمده و هم آن يكى و هر دو از به رو آوردن بى شباهتى به ديروز سر باز مى زنند. آيا نمى شود از سر وفادارى به ديروز، به آن پشت كرد؟ يا از سر وفادارى به زندگى به امروز رو آورد؟ پاسخ به اين سئوال ها خيلى روشن نيست و هنوز خيلى زود است تا تكليف ما با اين سئوالات روشن شود. براى همين است كه ديروز را لباس امروز به تن مى كنيم تا آن را نشان دهيم و از آن دفاع كنيم. خوب معلوم است كه اين كار اشكال تاريخى دارد. اما دليلش روشن است. به اين ترتيب براى تغييرات امروزين مان تبار و سلاله مى تراشيم و قدمت مى سازيم تا مبادا گمان رود كه حرف هايمان محصول خيانتى است به گذشته. اين آكروباسى قابل فهم است اما قابل دفاع نيست. مفيد است اما فقط براى چند صباحى. انگيزه مثبت است اما عملى است غيراخلاقى. نشان مى دهد كه ما تغيير كرده ايم اما مى ترسيم با اعتراف به آن متهم به موجوداتى شويم غير اخلاقى، ماكياولى، هر- هرى مسلك. براى گريز از اين اتهام اما متوسل مى شويم به يك موقعيت غير اخلاقى ديگر و آن جعل تاريخ است و مثله كردن حافظه تاريخى و... تنها راهى كه مى ماند شايد اين باشد: جعل تاريخ را بگذاريم كنار، در دركمان از وفادارى تجديد نظر كنيم و مسئوليت خروج از صف و رفتن به سوى غيرمترقبه را بپذيريم. «آن كس كه مدعى است هيچ تغييرى نكرده، برخيزد و اولين سنگ را پرتاب كند!» زيبايى هاى ديروز ما (ايثار، وحدت، همبستگى، فراموشى خود و استحاله در يك ماى ملى و مذهبى، تقوى، مباهات به نداشتن و نخواستن و...) زشت فهميده شد و بد زيست شد. شايد بتوان زشتى هاى امروزمان را به اين ترتيب تبديل به زيبايى كرد: «براى خود» را بدل كرد به «با ديگرى» (نمى گويم براى ديگرى) بى اعتمادى را تبديل كرد به خودكفايى مسئولانه. عقل حسابگر حقير زرنگ دو دوتا چهار تاى انگشتوانه اى را به مثلاً عقلانيت انتقادى. ديندارى كليشه اى سخت گير پر تهديد و يا سرخوردگى هاى پناه برده به افسون و افسانه را تبديل كرد به جست وجوهاى آزاد معنا و كشف افق هاى جديد آدم بودن، ماندن. يادمان نرود، ما در انقلاب و با انقلاب قرار بود انسان جديدى را معرفى كنيم، عالمى ديگر بسازيم و فرداى بهترى. كرديم؟ نكرديم و نشد.* تيتر اين مقاله برگرفته از نيچه